امام سجاد (ع) سردار میدان تبیین عاشورا
به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاعپرس، فاجعه عاشورا با گذشت بیش از چهارده قرن همچنان زنده و پویا و حزنانگیز است و داغ مصیبت شهادت امام حسین (ع) و برادران و برادزادگان و فرزندان و یاران آن حضرت سرد نشده است گویی اینکه همین امروز در صحرای کربلا بهترین اولاد رسول خدا (ص) را به شهادت رساندند و خیمهگاهش را به غارت برده و اهل حرمش را به اسیری گرفتهاند. متنی که در ادامه میخوانید روایت اسارت اهل حرم امام حسین (ع) است که لشکر اموی کفر آنها را با شقاوت بسیار از کربلا به سوی کوفه بردند.

حماسهای دیگر
عمر بن سعد روز شهادت را در کربلا بود تا روز دیگر بهوقت زوال و جمعى پیران و معتمدان را بر حضرت سجاد (ع) و دختران امیرالمؤمنین (ع) و دیگر زنان موکّل کرد و جمله بیست زن بودند و حضرت سجاد (ع) آن روز بیستودو ساله بود و حضرت محمدباقر (ع) چهار ساله بود.
چون عمر سعد از کربلا بهسوی کوفه روان گشت جماعتى از بنىاسد که در اراضى غاضریه مسکن داشتند، چون دانستند که لشکر ابن سعد از کربلا بیرون شدند به مقتل آن حضرت و اصحاب او آمدند و بر اجساد شهدا نماز گزاشتند و ایشان را دفن کردند.
به این طریق که زمین را کندند و قبر را با بوریایی فرش کردند و جسد طاهر حسین (ع) را بر روى آن بوریا گذارده و دفن کردند و على بن حسین (ع) را در پایین پاى پدر به خاک سپردند و گفته شده که آن حضرت از سایر شهدا به پدر خود نزدیکتر است و براى سایر شهدا و اصحابى که در اطراف آن حضرت شهید شده بودند حفرهاى در پایین پا کندند و ایشان را در آن حفره دفن کردند مردمى که حاضر معرکه شدند و شهدا را دفن کردند بدن جَون را بعد از ده روز یافتند که بوى خوشى مانند مُشک از او ساطع بود و حضرت عباس (ع) را در راه غاضریه در همین موضع که مرقد مطهر او است دفن کردند. حبیب بن مظاهر و حُرّ بن یزید، مدفنى جداگانه دارند.
چون ابن زیاد را خبر رسید که اهلبیت (ع) به کوفه نزدیک شدهاند، امر کرد سرهاى شهدا را که ابن سعد از پیش فرستاده بود باز برند و پیش روى اهلبیت (ع) روی نیزهها نصب کنند و از جلو حمل دهند و بهاتفاق اهلبیت (ع) به شهر درآورند و در کوچه و بازار بگردانند تا قهر و غلبه و سلطنت یزید بر مردم معلوم شود و بر هول و هیبت مردم افزوده شود.
مردم کوفه، چون از ورود اهلبیت (ع) آگهى یافتند از کوفه بیرون شتافتند. مردم ایستاده منتظر آمدن اسیران و سرهاى بریده بودند ناگاه کاروان اسرا رسیدند. درحالی که بر شتران بدون جهاز و پَلاس سوار بودند و زنان اهلبیت (ع) و اولاد فاطمه (س) پوشیه نداشت. ورود ایشان به حالتى بود که آنها بر چهل شتر سوار بودند. چون خوف فتنه و شورش مردم کوفه میرفت محصور میان لشکریان بودند. چه در کوفه شیعه بسیار بوده و زنهایى که خارج شهر آمده بودند گریبان چاک زده و موها پریشان کرده بودند و گریه و زارى مىکردند.
در آن حال حضرت سجاد (ع) بر شتر برهنه سوار بود از کثرت علّت مرض رنجور و ضعیف گشته و غل جامعه بر گردنش نهاده و دستهایش را به گردن مغلول کرده بودند و از زحمت زنجیر خون از رگهاى گردنش جارى بود و از روى اندوُه و حُزن شعرى چند قرائت کرد که حاصل مضمون اشعار چنین است: «اى امّت بدکار خدا خیر ندهد شما را که رعایت جد ما در حق ما نکردید و در روز قیامت که ما و شما نزد او حاضر شویم چه جواب خواهید گفت؟ ما را بر شتران برهنه سوار کردهاید و مانند اسیران میبرید گویا که ما هرگز به کار دین شما نیامدهایم و ما را ناسزا میگویید و دست برهم میزنید و به کشتن ما شادى میکنید، واى بر شما مگر نمىدانید که رسول خدا و سیّد انبیاء (ص) جد من است. اى واقعه کربلا! اندوهى بر دل ما گذاشتى که هرگز تسکین نمییابد.»
مردم کوفه بر اطفال اهلبیت (ع) رقت و ترحم کردند و نان و خرما و گردو براى ایشان آوردند آن اطفال گرسنه گرفتند،امکلثوم آن نان پارهها و گردو و خرما را از دست و دهان کودکان گرفت و افکند، پس بانگ بر اهل کوفه زد و فرمود: «یا اَهْلَ الْکُوفَة! اِنَّ الصَّدَقَةَ عَلَیْنا حَرامٌ؛ دست از بذل این اشیاء بازگیرید که صدقه بر ما اهلبیت روا نیست. اى اهل کوفه! مردان شما ما را مىکشند و زنان شما بر ما مىگریند، خدا در روز قیامت ما بین ما و شما حکم فرماید.»
هنوز این سخن در دهان داشت که صداى ضجّه و غوغا برخاست و سرهاى شهدا را بر نیزه کرده بودند آوردند و از پیش روى سرها، سر حسین (ع) را حمل مىدادند و آن سرى بود تابنده و درخشنده، شبیهترین مردم به رسول خدا (ص)، محاسن شریفش مانند شَبَه مشکى بود و بن موها سفید؛ زیرا که خضاب از عارض آن حضرت جدا شده بود و طلعتش، چون ماه مىدرخشید و باد، محاسن شریفش را از راست و چپ جنبش مىداد، زینب را، چون نگاه به سر مبارک افتاد از روى سوز دل با سر خطاب کرد و اشعارى قرائت فرمود.
بالجمله؛ فرزندان احمد مختار و جگرگوشه حیدر کرار را، چون اُسراى کفّار با سرهاى شهدا در بازار کوفه میگرداندند، زنهاى کوفیان بر بامها رفته بودند که ایشان را نظاره کنند. همینکه ایشان را عبور مىدادند زنى از بالاى بام آواز برداشت: «شما اسیران کدام مملکت و کدام قبیلهاید؟»
گفتند: «ما اسیران آل محمدیم.»
آن زن، چون این بشنید از بام به زیر آمد و هر چه چادر و مقنعه داشت جمع کرد و بر ایشان پخش نمود، ایشان گرفتند و خود را به آنها پوشانیدند.
در آنوقت حضرت زینب (س) آغاز خطبه کرد و زنى باحیا و شرم، اَفْصَح از جناب زینب دختر على (ع) نبود مگر جناب فاطمه زهرا (س) و چنان سخن میگفت گویا از زبان پدر سخن مىگوید و کلمات امیرالمؤمنین (ع) از زبان ایشان فرومیریزد، در میان آن ازدحام و اجتماع که از هر سو صدایى بلند بود بهجانب مردم اشارتى کرد که خاموش باشید، در هم آنوقت گویی نفسها در سینه حبس و صداى جرسها ساکت شد. آنگاه شروع در خطبه کرد و بعد از سپاس یزدان پاک و درود بر خواجه لَوْلاک فرمود: «اى اهل کوفه،ای اهل خدیعه و خذلان! آیا بر ما مىگریید و ناله سر مىدهید، هرگز بازنایستد اشک چشم شما و ساکن نشود ناله شما، جز این نیست که مَثل شما مَثل آن زنى است که رشته خود را محکم مىتابد و بازمیگشاید،
چه شما نیز رشته ایمان را ببستید و باز گسستید و به کفر برگشتید، نیست در میان شما خصلتى جز لاف زدن و خودپسندى کردن و دشمندارى و دروغ گفتن و به سَبْک کنیزان تملّق کردن و مانند اَعدا غمّازى کردن، مَثَل شما مَثَل گیاه و علفى است که در مَزْبَله روییده باشد یا گچى است که آلایش قبرى شده باشد پس بد توشهاى بود که نفسهاى شما براى شما در آخرت ذخیره نهاد و خشم خدا را بر شما لازم کرد و شما را جاودانه در دوزخ جاى داد. پس از آنکه ما را کشتید بر ما مىگریید.
سوگند به خدا که شما به گریستن سزاوارید، پس بسیار بگریید و کم بخندید؛ چه آنکه ساحت خود را به عیب و عار ابدى آلایش دادید که لوث آن هرگز به هیچ آبى شسته نشود و چگونه توانید شست و با چه تلافى خواهید کرد کشتن جگرگوشه خاتم پیغمبران و سیّد جوانان اهل بهشت و پناه نیکویان شما و مَفْزَع بلیّات شما و علامت مناهج شما و روشن کننده محجّه شما و زعیم و متکلّم حُجَج شما که در هر حادثه به او پناه میبردید و دین و شریعت را از او میآموختید. آگاه باشید که بزرگ وِزْرى براى حشر خود ذخیره نهادید، پس هلاکت براى شما باد و در عذاب به روى درافتید و از سعى و کوشش خود نومید شوید و دستهاى شما بریده باد و پیمان شما مورث خسران و زیان باد، همانا به غضب خدا بازگشتید و ذلت و مسکنت بر شما احاطه کرد.
واى بر شما آیا میدانید که چه جگرى از رسول خدا (ص) شکافتید و چه خونى از او ریختید و پردگیان عصمت او را از پرده بیرون افکندید، امرى فظیع و داهیه عجیب به جا آوردید که نزدیک است آسمانها از شدت آن بشکافد و زمین پاره شود و کوهها پاره شود و این کار قبیح و ناستوده شما زمین و آسمان را گرفت، آیا تعجب کردید که از آثار این کارها از آسمان خون بارید؟ آنچه در آخرت بر شما ظاهر خواهد شد از آثار آن عظیمتر و رسواتر خواهد بود؛ پس بدین مهلت که یافتید خوشدل و مغرور نباشید؛ چه خداوند به مکافات عجلت نکند و بیم ندارد که هنگام انتقام بگذرد و خداوند در کمینگاه گناهکاران است.»
پس آن مخدره ساکت شد. مردم کوفه از استماع این کلمات در حیرت شده بودند و مى گریستند و دستها به دندان میگزیدند. در این وقت حضرت حضرت سجاد (ع) فرمود: «اى عمّه! خاموشى اختیار فرما و باقى را از ماضى اعتبار گیر و حمد خداى را که تو عالمى هستى که معلم ندیدى و دانایى هستى که رنج دبستان نکشیدى و مىدانى که بعد از مصیبت جزع کردن سودى نمىکند و به گریه و ناله آنکه از دنیا رفته بازنخواهد گشت.»
مردم صداها به صیحه و نوحه بلند کردند و زنان گیسوها پریشان کردند و خاک بر سر میریختند و چهرهها بخراشیدند و طپانچهها بر صورت زدند و نُدبه به ویل و ثبور آغاز کردند و مردان ریشهای خود را مىکندند و چندان بگریستند که هیچگاه دیده نشد که زنان و مردان چنین گریه کرده باشند.
پس حضرت سجاد (ع) اشارت فرمود مردم را که خاموش شوید و شروع فرمود به خطبه خواندن پس ستایش کرد خداوند یکتا را و درود فرستاد محمد مصطفى (ص) را پس از آن فرمود: «ایها الناس! هرکه مرا شناسد شناسد و هر کس نشناسد بداند که منم على بن حسین بن على بن ابى طالب (ع) منم پسر آن کس که او را در کنار فرات ذبح کردند بىآنکه از او خونى طلب داشته باشند، منم پسر آنکه هتک حرمت او کردند و مالش را به غارت بردند و عیالش را اسیر کردند، منم فرزند آنکه او را به قتل صَبْر کشتند و همین فخر مرا کافى است.
اى مردم! سوگند مىدهم شما را به خدا آیا فراموش کردید که نامهها برای پدر من نوشتید، چون خواهش شما را اجابت کرد از در خدیعت بیرون شدید، آیا یاد نمىآورید که با پدرم عهد و پیمان بستید و دست بیعت فرا دادید آنگاه او را کشتید و مخذول داشتید، پس هلاکت باد شما را براى آنچه براى خود به آخرت فرستادید، چه زشت است رأیى که براى خود پسندیدید، با کدام چشم بهسوی رسول خدا (ص) نظر خواهید کرد هنگامیکه بفرماید شماها را که چرا کشتید عترت مرا و هتک کردید حرمت مرا و نیستید شما از امّت من.»
چون حضرت سجاد (ع) سخن بدین جا آورد صداى گریه از هر ناحیه و جانبى بلند شد، بعضى بعضى را میگفتند هلاک شوید و ندانستید. دیگرباره حضرت آغاز سخن کرد و فرمود: «خدا رحمت کند مردى را که قبول کند نصحیت مرا و حفظ کند وصیت مرا در راه خدا و رسول خدا و اهلبیت او؛ چه ما را با رسول خدا (ص) متابعتى شایسته و اقتدائى نیکو است.»
مردمان همگى عرض کردند: «یا بن رسولالله! ما همگى پذیراى فرمان تو و نگاهبان عهد و پیمان و مطیع امر توییم و هرگز از تو روى نتابیم و به هر چه امر فرمایى تقدیم خدمت کنیم و حرب کنیم با هر که ساخته حرب تو است و از در صلح بیرون شویم با هر که با تو در طریق صلح و سازش است تا هنگامیکه یزید را مأخوذ داریم و خونخواهى کنیم از آنان که با تو ظلم کردند و بر ما ستم کردند.»
حضرت فرمود: «هیهات! اى غداران حیلتاندوز که جز خدعه و مکر خصلتى به دست نکردید. این چه فریبکاری است. مگر باز اراده کردهاید که با من روا دارید آنچه با پدران من به جا آوردید، حاشا و کلاّ به خدا قسم هنوز جراحاتى که از شهادت پدرم در جگر و دل ما ظاهر گشته بهبودى پیدا نکرده؛ چه آنکه دیروز بود که پدرم با اهلبیتش شهید شدند؛ و هنوز مصائب رسول خدا (ص) و پدرم و برادرانم را فراموش نکردم و حُزن و اندوه بر ایشان در قلب من خاموش نشده و تلخى آن در دهان و سینهام فرسایش مىکند و غصّه آن در راه سینه من جریان میکند، من از شما مىخواهم که نه با ما باشید و نه برما.»
منبع: الرحیل/ رسول حسنی ولاشجردی
انتهای پیام/ 161
