رهبر شهیدم را با خواندن کلماتش شناختم
به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاعپرس، قم، شهر خون و قیام، در روزهای دفاع مقدس سوم تنها صحنه حضور مردم در خیابانها و میدانها نبود؛ این شهر بار دیگر به کانونی برای نمایش ایمان، همبستگی، ایستادگی و دلبستگی مردم به ایران تبدیل شد. در کنار رویدادهای بزرگ و خبرهای رسمی، زندگی روزمره مردم نیز سرشار از لحظههایی بود که از عمق پیوندهای انسانی و ملی حکایت میکرد؛ از بدرقه یک شهید در محلهای قدیمی تا همدلی بیکلام دو زن در خیابان و اندوه کتابداری که برای میراث مکتوب ازدسترفته سوگواری میکرد.

روایت این لحظهها، بخشی جداییناپذیر از ثبت تاریخ دفاع مقدس سوم است. تاریخ تنها با ثبت عملیاتها، تصمیمها و رخدادهای بزرگ کامل نمیشود؛ خاطرات مردم عادی، احساسات فروخورده، نشانههای کوچک همبستگی و تجربههای شخصی نیز به آن معنا و جان میبخشند.
کتاب «روایت مقدس» با گردآوری خردهروایتهای ۱۱۰ روز دفاع مقدس سوم در قم، به کوشش افشین گودرزی و از سوی انتشارات فاتحان، دریچهای به همین تجربههای انسانی میگشاید؛ روایتهایی که نشان میدهند چگونه دفاع از سرزمین در حافظه، عاطفه و زندگی روزمره مردم ریشه میدواند.
فرزند قم
نویسنده: فهیمه شاکریمهر
جمعیت از کوچههای باریک و پیچدرپیچ راه باز میکرد و خود را به چهلاختران میرساند. هنوز فرصت نکرده بودیم ماشین را درستوحسابی پارک کنیم که آمبولانس از راه رسید. مادر و پدرم با دیدن آن، انگار فنری از مدتها انتظار رهایشان کرده باشد، ناگهان به حرکت درآمدند و شتابان پشت سر آمبولانسی رفتند که به سمت پشت جایگاه میرفت.
حق داشتند؛ کسی که آمده بود، هممحلهای و همبازی سالهای دورشان بود. بیش از یک ماه میشد که هنگام دیدن تصویر سردار از تلویزیون، دیگر جمله همیشگی «خدا حفظش کند» را بر زبان نمیآوردند. بغضی که در سینه داشتند، در تمام این روزها مجال شکستن پیدا نکرده بود.
در میان انبوه جمعیت، پیرزنی خمیدهقامت را دیدم که بهسختی روی پاهایش میایستاد. چند دسته گل داوودی را زیر بغل گرفته بود و آرامآرام، با هر زحمتی که بود، خودش را از میان جمعیت جلو میکشید. هرچه نزدیکتر میشد، صدایش رساتر به گوش میرسید:
«ای به قربون اسمت برم، عبدالرحیم!»
همین که چشمش به تابوت افتاد، از همان فاصله شروع کرد به پرپر کردن گلها. گلبرگهای داوودی در هوا چرخیدند و بر پیکر سردار نشستند. پیرزن زیر لب، انگار که با خاطرهای دور حرف بزند، زمزمه میکرد:
«خدا به همرات، ننه! به آرزوت رسیدی. یادت نره ما رو.»
او همسایه قدیمی خانه پدری سردار بود؛ مادرم میشناختش، همانطور که بسیاری دیگر از حاضران را میشناخت. همه آمده بودند تا رفیق و همبازی روزهای گذشته را بدرقه کنند؛ همان روزهایی که در کوچههای قدیمی محله با هم بازی میکردند، به مسجد میرفتند و در هیئتها کنار هم میایستادند.
حالا سالها از آن روزها گذشته بود و نشانههای پیری بر چهره و قامتشان نشسته بود؛ اما هیچچیز نتوانسته بود خاطره آن رفاقت دیرینه را از دلشان پاک کند. آمده بودند تا در آخرین دیدار، حق هممحلهای قدیمیشان را ادا کنند و برای بدرقهاش چیزی کم نگذارند.
حتی دیوارهای محله چهلاختران نیز انگار به فرزند خود میبالیدند؛ به شهید موسوی، فرزندی از همین محله که در کنار سردار ایستاده بود و سرانجام با او به شهادت رسید.
زبان مشترک
نویسنده: فاطمه نفری
شبهایی که به خیابان میرویم، گاهی بچه را در آغوش میگیرم و مدتی همانجا میایستم. وقتی دیگر توان ایستادن ندارم، به سراغ موکت قهوهایرنگی میروم که مقابل غرفه بازی و سرگرمی پهن کردهاند و گوشهای از آن مینشینم.
یکی از تصمیمهای درست در این روزها، توجه به نیازهای زنان و مادران بوده است؛ اینکه امکاناتی هرچند ساده فراهم شود تا مادرها، سالمندان و کسانی که به استراحت یا اقامه نماز نیاز دارند، جایی برای نشستن داشته باشند. گاهی همین موکت ساده میتواند برای مادری مثل من غنیمت باشد؛ مادری که کودک خردسالش پس از چند دقیقه از آغوشش پایین میآید، روی چهار دستوپا راه میافتد و با انگشتان کوچکش، جهان اطراف را کشف میکند.
آن شب، دختر جوانی کنارم نشسته بود و از دیدن شیطنتهای پسرم ذوق میکرد. دختر دیگری هم روبهروی ما نشسته بود که مرتب برمیگشت و نگاهمان میکرد. تا وقتی دختر روبهرویی با زبان اشاره با دوستش، همان دختری که کنار من نشسته بود، صحبت نکرده بود، متوجه ناشنوایی او نشده بودم.
دختر جوان دوست داشت بیشتر در شادیهای پسرم شریک شود. پسرک هم با شنیدن آهنگ حماسی، سر و تنش را به حرکت درمیآورد و با حرکات کودکانهاش میرقصید. دختر با لبخند به او نگاه میکرد و من هم از تماشای شادی او لذت میبردم. لبخندهایمان بیوقفه میان ما ردوبدل میشد؛ بیآنکه نیازی به گفتوگو داشته باشیم.
کمی بعد، دختر کاملاً به طرف ما برگشت. دست در کیفش برد، پیکسل کوچکی با نقش پرچم ایران بیرون آورد و به سمتم گرفت. خودش هم نمونهای از همان پیکسل را به روسریاش زده بود.
با تشکر، هدیه سهرنگ و زیبایش را گرفتم. هنوز فکر میکردم آن را به شال مشکیام سنجاق کنم یا به مانتویم بزنم که دختر با اشاره به پسرم و لباسش فهماند هدیه را برای او آورده است. میخواست پرچم را به سینه کودک بزنم.
پسرکم را که همچنان سرگرم حرکات موزون بود، نشاندم و پیکسل پرچم ایران را به لباسش سنجاق کردم. دختر بیصدا خندید و دوباره با زبان اشاره چیزی به دوستش گفت.
با خودم فکر کردم چقدر به هم نزدیک شده بودیم؛ ما که تا چند دقیقه پیش غریبه بودیم. من زبان اشاره نمیدانستم، اما حرفهای دختر را میفهمیدم؛ حتی گویی میتوانستم آرزویی را که در دل داشت، درک کنم. او با سکوتش، بلندترین تکبیرها را برای حفظ سرزمینش سر داده بود.
دلم میخواست در آغوشش بگیرم و به او بگویم که حضورش چقدر ارزشمند است. خوب میدانستم برای فهمیدن یکدیگر، همیشه به زبان مشترک نیاز نداریم. گاهی رشتههایی عمیقتر از کلمات، آدمها را به هم پیوند میدهند.
در آن شبها، خیابان و میدان به محل تلاقی همین پیوندها تبدیل شده بود. ما در بسیاری از چیزها با هم اشتراک داشتیم؛ در عشق به سرزمینمان، در نگرانی برای آینده آن و در آرزوی حفظش. خیابان ما را کنار هم آورده بود و پرچم ایران، بینیاز از هر واژهای، زبان مشترکمان شده بود.
گریه برای کتابخانه رهبری
نویسنده: مرضیه نفری
من سیدعلی خامنهای را از راه کلمهها شناختم؛ از جملهها، تحلیلها، هنر و کتاب. این شناخت، به علاقه و وفاداری انجامید. در تمام این سالها دوستش داشتم و سخنانش برایم آرامشبخش بود؛ کلامی که بارها آن را راهنما و معیار خود قرار داده بودم.
مدتی بود که تصمیم گرفته بودم به سراغ سخنرانیها و نوشتههای اصلیاش بروم. دیگر نمیخواستم فقط برداشتها و تحلیلهای دیگران را بخوانم؛ میخواستم بدانم خودش چه گفته است و نگاهش به مسائل مختلف چه بوده است.
سال گذشته کتاب «زن تراز» را خواندم؛ مجموعهای که سخنان و دیدگاههای امام خمینی و رهبر انقلاب درباره زن را با ذکر تاریخ گرد آورده بود. هنگام خواندن آن، بارها از خودم پرسیدم چطور ممکن است چنین نگاهی به زن وجود داشته باشد و تا این اندازه روشن و بلندپروازانه باشد. با خودم فکر میکردم اگر این دیدگاهها در عمل بهدرستی پیگیری میشد، زن ایرانی میتوانست جایگاهی را تجربه کند که بسیاری از ادعاها و جریانهای مدعی دفاع از حقوق زنان، در برابر آن حرف تازهای برای گفتن نداشته باشند.
درباره کتاب، ادبیات، تاریخ و موضوعات دیگر نیز سخنانش را دنبال میکردم و از خواندنشان لذت میبردم. هرچه بیشتر تحقیق میکردم، میل به شناختن ابعاد تازهای از شخصیتش در من بیشتر میشد. تصویرم از او، از جایگاه رهبری فراتر میرفت و چهره یک دانشمند، متفکر، ادیب، هنرمند و تاریخشناس نیز در ذهنم شکل میگرفت.
میان حقیقت آرمانی جمهوری اسلامی و آنچه در زندگی روزمره جامعه میدیدم، فاصلههایی وجود داشت. بااینحال، در سخنانش بارها بر ضرورت حرکت به سوی نقطه مطلوب تأکید شده بود؛ اینکه نباید از مسیر رسیدن به قله بازماند. او تصویری از آیندهای آرمانی پیش رویمان گذاشته بود: کشوری قدرتمند، جامعهای شایسته و ملتی همراه.
امروز دوباره برایش گریه کردم. بیش از بیست روز از نبودنش گذشته بود و هنوز پیکرش تشییع نشده بود. در همین روزها خبر رسید که کتابخانهاش نیز در آتش سوخته است؛ خبری که برای من، بهعنوان یک کتابدار، معنایی فراتر از نابودی یک مکان داشت.
با شنیدن این خبر، برای کتابخانهای گریه کردم که میتوانست میراثی ارزشمند برای ما باشد. چقدر دوست داشتم در میان قفسههایش قدم بزنم و کتابهایی را ببینم که خوانده بود؛ بفهمم چه موضوعاتی ذهنش را به خود مشغول میکرده و در دورههای مختلف زندگی به سراغ چه آثاری میرفته است.
آرزو داشتم تقریظهایش را بخوانم و از مسیر مطالعاتیاش بیشتر بدانم. دوست داشتم روزی کتابی بنویسم که او بخواند و دوستش داشته باشد. دلم میخواست از نزدیک ببینم یک دانشمند و متفکر چه کتابهایی را برمیگزیند، به چه موضوعاتی اهمیت میدهد و چگونه میان آثار گوناگون ارتباط برقرار میکند.
میخواستم بدانم در جوانی چه خوانده و پس از رسیدن به جایگاه رهبری، کدام کتابها را دنبال کرده است. آرزو داشتم منظومه فکریاش را دقیقتر بشناسم؛ نه از خلال روایتهای دیگران، بلکه با دیدن نشانههای آن در کتابهایی که خوانده و برگزیده بود.
من کتابدارم و برایم مجموعهسازی کتابخانه یک متفکر، دریچهای به جهان ذهنی اوست. انتخاب کتابها میتواند نشان دهد چه پرسشهایی برایش مهم بوده، چه حوزههایی را دنبال میکرده و چگونه به مسائل مختلف میاندیشیده است. به همین دلیل، خبر سوختن کتابخانهاش فقط خبر از بین رفتن کتابها نبود؛ خبر نابودی بخشی از میراثی بود که میتوانست راه شناخت اندیشههای او را برای نسلهای بعد هموار کند.
امروز، در کنار اندوه فقدان خودش، برای کتابخانهاش نیز اشک ریختم؛ برای کتابهایی که سوختند، برای کلمههایی که دیگر نمیتوان آنها را ورق زد و برای پرسشهایی که شاید پاسخ بسیاری از آنها در همان قفسهها نهفته بود.
خامنهای عزیز، من تو را نه صرفاً از سر تعصب، بلکه با خواندن کلماتت شناختم. همین شناخت بود که علاقهام را شکل داد و مرا به اندیشههایت نزدیک کرد. کلمهها راه آشنایی من با تو بودند و حالا برای کلمههای سوخته نیز گریه میکنم.
من به اندیشه و راهی که به آن باور دارم، وفادار خواهم ماند؛ وفاداریای که برایم از شناخت و مطالعه آغاز شد و با همان شناخت ادامه خواهد یافت.
انتهای پیام/ 122
