رو به آسمان مروری بر زندگی نامه عفت سلطانی

به گزارش خبرگزاری دفاع مقدس؛ کتاب «روبه آسمان» مروری بر زندگی نامه عفت سلطانی همسر شهید حاج حسن ابراهیمی ورکیانی، مادر شهیدان مجید و وحید ابراهیمی ورکیانی و مادر جانباز حمید ابراهیمی ورکیانی است.
در بخشی از این کتاب آمده است:
از خواب میپرد. قلبش توی سینه میکوبد؛ انگار نمیتواند آن قفس تنگ را تحمل کند. میخواهد بیاید بیرون و از قید و بند این زندگی آزاد شود. سینهاش را چنگ میزند. به نفس نفس زدن میافتد. نفسش که آرام میگیرد، بلند میشود و روی تخت مینشیند.
باز هم خواب حاج حسن را دیده است و مجید و وحید را که کودکاند و زیبا. حسن میخندد و مثل همیشه خوش روست.
با بچهها بازی میکند و با نگاهی پرمهر به سر تا پای او نگاه میکند. عفت دنبال بچهها میدود تا ببردشان حمام.
آنها شادی کنان میخندند و فرار میکنند. صدایشان میزند. آنها میدوند. میرسند به دشتی سرسبز که پر از گلهای وحشی زیباست. او هم چنان صدا میزند....
عکس هجده سالگی حمید ا ست. جوانی با موها و چشم و ابروی مشکی و مژههایی که رو به بالا برگشتهاند. انگشتش را روی چشمهای حمید میکشد و نوازششان میکند.....
و در بخش دیگری در این کتاب میخوانیم:
دستت درد نکنه مادر. بذار همون جا میخورم.
بعد به سراغ بافتنیاش رفت و فراموش کرد غذا را توی یخچال بگذارد. حالا هم اگر چه غذا سرد شده بود، اما بوی خوشی از آن به مشامش میرسید؛ عطری که اگر او را به نوجوانی مجید میبرد....
در جایی دیگر آمده است:
عفت با کف دست، اشک غلتیده بر گونهاش را پاک میکند. دیس عدس پلو را بلند میکند و توی یخچال جا میدهد. صدای اذان را میشنود. صبح شده و او هنوز پلک روی هم نگذاشته. وضو میگیرد و نماز میخواند. نماز آرامش خاصی به او میدهد. هوا کم کم روشن میشود....
با حاج حسن آرام نجوا میکند. گلایه میکند. حرفهای این چند هفته را که روی دلش سنگینی کرده، بیرون میریزد، کلام آخرش این است:
فردا عروسی نوه ته؛ دختر حمید. حاج آقا، باورت میشه نوه هات این قدر بزرگ شدن که دارن یکی یکی میرن خونه بخت؟ حالا سیزده تا نوه داری و سه تا هم نتیجه. اگه بدونی چه قدر شیرین و عزیزن! اینا ثمره وجود تو هستن. کاش بودی و میدیدی. کاش بودی و من این همه تنهایی نمیکشیدم.....


