به روز شده در: ۲۶ فروردين ۱۴۰۰ - ۰۷:۰۸
گزارش دفاع مقدس از آیین رونمایی کتاب "آن بیست و سه نفر" در کرمان
آئین رونمایی از کتاب "آن بیست و سه نفر"، با حضور نوجوانان دلاور دیروز و سرافرازمردان امروز، بهانه‌ای برای نشستی صمیمانه همراه با خاطرات تلخ و شیرین شد.
کد خبر: ۲۰۲۵۶
تاریخ انتشار: ۰۶ خرداد ۱۳۹۳ - ۰۹:۳۷ - 27May 2014

۲۳ نوجوان ایرانی که به توصیه صدام، دکتر و مهندس شدند

به گزارش خبرگزاری دفاع مقدس از کرمان، مراسم رونمایی از کتاب "آن بیست و سه نفر"،  حاوی خاطرات آزاده "احمد یوسف زاده" از هشت ماه اسارت، ظهر دیروز دوشنبه در تالار وحدت دانشگاه شهید باهنر کرمان برگزار شد.
 
در ابتدای این مراسم محمد صادق بصیری معاون آموزشی دانشگاه ضمن خیر مقدم؛ گفت: ماجرای این 23 نفر، ماجرای کسانی است که مرگ را به بازی گرفتند و سرنوشت خود را با حماسه رقم زدند.
 
این 23 نوجوان، کسانی بودند که با نازکترین حنجره از زمختترین پنجره در اسارت، ندای آزادی سر دادند.
 
 
نوجوانی که قصد حمله به صدام را داشت
 
در ادامه "محمد رضا حسنی سعدی" مدیر کل بنیاد شهید و امور ایثارگران استان کرمان که از آزادگان میباشد، اظهار داشت: 31 سال پیش تعدادی از نوجوانان استانمان به آرزوی فتح خرمشهر از درس و کلاس دست کشیدند و با حضور در مرکز اعزام نیرو متقاضی حضور در جبهه شدند.
 
آن روز شهید میثم افغانی پشت تریبون رفت و گفت کسانی که کم سن و سال هستند، جدا شوند چرا که اگر به اسارت دشمن درآیند، علاوه بر شکنجه و اذیت و آزار، موجب سوء استفاده تبلیغاتی میشوند.
 
یکی از این نوجوانان خطاب به میثم گفت؛ ما ظاهرا کوچکیم ولی خیلی دلاور و بزرگیم.او را همراه با تعدادی از نوجوانان از پادگان بیرون کردند ولی این عزیزان با مینی بوس به زرند رفتند و از ایستگاه قطار  زرند همه سوار شده و در کوپهها خود را پنهان کردند. عباس ایرانمنش مسئول اعزام نیرو خود را به قطار رساند ولی نتوانست بچهها را پیدا کند.
 
در اهواز این نوجوانان را به بخشهای خدماتی و امدادی فرستادند ولی بچهها در هنگامه عملیات، برانکاردها را رها کرده و به خط مقدم زدند. تعدادی از آنها شهید و مجروح و تعدادی هم اسیر شدند.
 
زمانی که صدام برای استفاده تبلیغاتی از این اسرا با آنها ملاقات میکند و پیشنهاد میدهد که میخواهم شما را آزاد کنم به ایران برگردید و به تحصیل ادامه دهید؛ یکی از این نوجوانان اسیر در مقابل صدام با آن خوی استکباری به دیگران میگوید بیایید به محافظ صدام حمله کنیم، اسلحهاش را گرفته و صدام را بکشیم تا دو ملت از شر او رها شوند.

این تفکر، شجاعت و جسارت، قابل تحسین است.
 
این قهرمانان واقعی هستند
 
"حبیب احمدزاده" استاد دانشگاه دیگر سخنران این مراسم بود که گفت: به عنوان یک خوزستانی از مردم ایران و شما مردم کرمان که برای آزادی خاک خوزستان از چنگال دشمن جهاد کردید، تشکر میکنم.
 
من به عنوان یک شهروند آبادان وظیفه داشتم از خاک زادگاهم دفاع کنم ولی از همهی کسانی که از گوشه گوشهی ایران بدون داشتن مسئولیت مستقیم، آمدند و از خوزستان دفاع کردند تا دشمن را بیرون کنیم، و از پدر و مادرهای آنها که صبر و شکیبایی نمودند، تشکر میکنم.
 
کتاب خاطرات خودنوشت احمد یوسف زاده، مانند نان خانگی خوش عطر و طعم و ماندگار و تاثیرگذار است و باید به دست مخاطبش برسد و در مدارس تدریس شود.
 
در چاپ دوم حتما فیلم مستند آن 23 نفر در قالب سی دی به کتاب ضمیمه شود تا خواننده بداند این قهرمانان واقعی هستند و برای آزاد نشدن، اعتصاب غذا کردند.
 
چرا ما با داشتن این همه داشتهی فرهنگی نمیتوانیم آن را به نسل امروز منتقل کنیم؟ به نظر میرسد مغازهای پر از اجناس فرهنگی داریم که بلد نیستیم آنها را به فروش برسانیم. تفکری که با کاربرد همراه نباشد، لذت ندارد.
 
عقل خود را در کار فرهنگی به کار گیریم تا تاثیرگذار شود. برای کار فرهنگی مانند جنگ تدبیر داشته باشیم. تاکتیکها را متناسب با زمان عوض کنیم. آئینها را حفظ کنیم چرا که با روح و اعتقاداتمان در ارتباط است. تبدیل آئینها به نمایش یک خطر بزرگ فرهنگی است.
 
آزادهای که به تصویر صدام آب دهان انداخت

دیگر میهمان این مراسم سید محمد طباطبایی از بچههای اطلاعات عملیات تیپ المهدی بود که او نیز سالهای نوجوانی خود را در زندانهای حزب بعث صدام گذرانده است.
 
وی گفت: تاسوعای سال 61 ما را به جرم عزاداری شکنجه کردند و سپس ما را به خط کرده و گفتند عکس صدام را ببوسیم. نفر اول که در واقع خطشکن ما بود، یک معلم دزفولی به نام محمد فرخی بود که بسیار دلیر و شجاع بود.
 
اگر او عکس صدام را میبوسید، ما هم به تبعیت از او باید همین کار را میکردیم ولی وقتی دستور حرکت داده شد، این آزاد مرد دزفولی بر روی عکس صدام آب دهان انداخت و نیروهای بعثی سریع عکس را جمع کردند و محمد فرخی را بردند و به قدری او را شکنجه کردند که وقتی پس از دو ماه او را به جمع ما آوردند، کسی او را نشناخت و یک شب در اردوگاه موصل یک، در اثر شدت جراحات، به شهادت رسید.
 
به سفارش صدام برایش نامه نوشتم
 
احمد یوسفزاده، نویسنده خاطرات کتاب "آن بیست و سه نفر" نیز ضمن خوشآمد گویی گرم و صمیمانه به آزادگان عزیز و میهمان، گفت: ماجرای این 23 نفر ماجرای عجیبی است. 5 روز اعتصاب غذا برای آزاد نشدن و تحمل 8 سال اسارت برای آزاد نشدن به دست صدام، واقعا خواندنی است.
 
15 نفر از این 23 نفر کرمانی بودند که یکی از آنها از دنیا رفته و مابقی به توصیه صدام در بازگشت به ایران درس خواندند و اکثرا دکتر و مهندس شدند.
 
صدام از این نوجوانان خواست که به ایران بازگردند و برایش نامه بنویسند و من پس از بازگشت از اسارت و تحصیلات دانشگاهی برایش نامه نوشتم.
  
نامه ای به صدام حسین
 
این نامه را من به درخواست صدام حسین سال ۷۵ وقتی از دانشگاه فارغ التحصیل شدم، نوشتم.
 
آقای صدام حسین رییس جمهور عراق
 
تابستان سال 1982 میلادی من  - احمد یوسف زاده - که آن زمان 16 ساله بودم به همراه هزاران جوان شجاع ایرانی در عملیات بزرگی به اسم بیت المقدس  با رمز یا علی ابن ابیطالب ،ماهر عبدالرشید فرمانده سپاه هفتمت را شکست دادیم و تن زخمی خرمشهر عزیزمان را از زیر چکمههای سربازان متجاوز تو بیرون کشیدیم.
 
تقدیر چنین بود که جمعی از ما اسیر بشویم و نتوانیم در جشن آزادسازی خرمشهر که تو آن را محمره نامیدی، شرکت کنیم .
 
تو که  چنان شکست تلخی را باور نمیکردی، دستور دادی من و 22 نفر از همرزمان نوجوان را از دیگر اسرا جدا کنند تا از ما طعمهای بسازی برای فرار از تلخی گزنده آن شکست سنگین .
 
بوقهای تبلیغاتیات شب و روز جار زدند که رژیم ایران کودکانی چند را به کوره جنگ فرستاده و کلیدی به گردن هر یک آویخته که اگر کشته شدند درهای بهشت را با آن باز کنند!
 
ماموران تو آنگاه ما را در شهر بازی بغداد مزورانه بر ماشین برقی کودکان سوار کردند که مثلا امام و کشور ما را مسخره کنند که ببینید سربازان خمینی چه کسانی هستند.
 
چند روز بعد ما را در یکی از قصرهایت به اجبار روبروی تو نشاندند و تو با لبخندی که پشت آن میشد گریههای شکستت در خرمشهر را دید، مهربانانه! با ما سخن گفتی. گفتی که ما طفلیم و جای طفل در دبستان است نه در جنگ. گفتی «کل اطفال العالم اطفالنا » همه بچههای دنیا بچههای ما هستند.
 
گفتی که ما را آزاد میکنی به شرطی که دیگر به جنگ نیاییم. 
 
آقای صدام حسین! اگر یادت باشد خواستهی دیگری هم از ما داشتی. گفتی «من آزادتان میکنم که بروید درس بخوانید، دکتر و مهندس بشوید و بعد برای من نامه بنویسید» .
 
امروز که من از دانشگاه فارغ التحصیل شدهام، در پاسخ به همان درخواست توست که این نامه رامی نویسم.
 
راستی یادت هست میگفتی، همه کودکان دنیا کودکان ما هستند. مگر کودکان حلبچه که در آغوش مادران مردهشان به جای شیر، گاز خردل فرو بردند، مال این دنیا نبودند. مگر امیر پانزده ساله – امیر شاه پسندی، اهل کرمان که سخت ترین شکنجهها را در اردوگاهها ی عراق تحمل کرد – که نقیب محمد، افسر بعثی تو، زیر تازیانه سیاهش کرد و بعد هم با اتوی داغ گوشت پاهای او را کند و مجبورش کرد با همان پاهای بریان شده روی شنهای ارودگاه بدود از فرزندان همین دنیا نبود؟
 
صدام حسین! ما، همان رزمندگان کوچکی که در آوریل سال 1982 به حضورشان پذیرفتی از قصر تو که به زندان نمناک استخبارات برگشتیم با یک اعتصاب غذای 5 روزه دولتت را مجبور کردیم که بپذیرد ما رزمندهایم، نه کودک.
 
با تحمل شکنجههایی که ذکرشان در این نامه نمیگنجد، پس از گذراندن شیرینترین سالهای عمرشان در شکنجهگاههای تو، سرانجام با گردنی افراشته قدم به خاک میهنشان گذاشتند و امروز همه دکتر و مهندس شدهاند و در سازندگی کشورشان سهیم هستند...
 
در پایان این مثل ایرانیها را هم به خاطر بسپار که زمستان میگذرد اما رو سیاهی به ذغال میماند."
 

احمد یوسفزاده


نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربیننده ها