شاه نالایق باشد انگلیسیها برای مجلس کشورش تصمیم میگیرند
به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاعپرس، رژیم پهلوی تنها سلسله دست نشاندهای بود که توسط بیگانگان روی کار آمد و از حمایت همهجانبه آنها برخوردار بود به همین دلیل با سلسلههای پیش از خود تفاوتهای اساسی داشت. شناخت این سلسله به نحوی به شناخت ماهیت انقلاب اسلامی کمک میکند. چرا که این انقلاب نجاتبخش نه فقط با یک رژیم دست نشانده که با همه جهان استعمار و استکبار در جنگ بود. یکی از راههای شناخت رژیم پهلوی مطالعه کتابهایی است که توسط عمال شاه به نگارش درآمدهاند و از همین رو نگاهی جانبدارانه به انقلاب اسلامی ندارند.

کتاب «ظهور و سقوط سلطنت پهلوی» که بخشهایی از آن را در ادامه میخوانید به قلم «حسین فردوست» نوشته شده و پرده از حقایقی برمیدارد که میتواند تصویری واقعی از حکومت دیکتاتوری رژیم پهلوی بر مردم ایران ارائه دهد.
ماجرای دکتر مصباحزاده
دکتر مصطفی مصباحزاده دارای دکترای حقوق از پاریس و فرد بسیار زرنگ و باهوشی بود. او از نظر اخلاقی صداقت و درستی نداشت و از نظر سیاسی شدیداً به انگلیسیها متمایل بود. پدر مصباحزاده از پیشکارهای ابراهیم قوامالملک شیرازی بود قوامالملک ۳۰۰-۴۰۰ پارچه ملک در فارس داشت که بین ۴-۵ پیشکار تقسیم کرده بود و پدر مصباحزاده یکی از این پیشکارها بود و طبعاً خودش هم ثروت قابل توجهی اندوخته بود در حدی که توانست پسرش را برای تحصیل به پاریس بفرستد. تصور میکنم نیمه سال ۱۳۲۰ بود که متوجه شدم مصباحزاده دور و بر من میپلکد و مرتب درخواست میکند که با شما کار دارم و وقتی بدهید که مفصل صحبت کنیم با او صحبت کردم و گفت که اگر بتوانید ترتیبی بدهید که اعلیحضرت را ملاقات کنم تا خیلی بهتر بتوانم مطلب را ادا کنم به او گفتم که لب مطلب را بگو!
گفت: «لب مطلب این است که اکنون روزنامه اطلاعات یکه تاز میدان است و این صحیح نیست. مسعودی تاجر است و کارش تجارت است نه روزنامهنگاری هر کس بیشتر به او پول بدهد به نفع او خبرسازی میکند و اطلاعات روزنامه نیست بلکه آگهی تجاری است. در این شرایط جای روزنامهای که جنبه اجتماعی و سیاسی داشته باشد خالی است. من با تعدادی دوستان دانشگاهیام (مصباحزاده در آن موقع گویا در دانشکده حقوق تدریس میکرد که حاضر نیستند در روزنامه اطلاعات مطلب بنویسند میخواهیم روزنامهای درست کنیم و احتیاج به كمک داریم و خواهش میکنیم مطلب را به عرض اعلیحضرت برسانید!»
سخنان مصباحزاده را به محمدرضا منتقل کردم محمدرضا از مسعودی و روزنامه اطلاعات ناراضی بود زیرا مسعودی کسی نبود ولی از قبل حمایت رضاخان توانست از طریق روزنامهاش به همه چیز برسد ولی همین آدم پس از شهریور ۱۳۲۰ از برادران محمدرضا با عنوان «شاهپورهای لوس و ننر یاد کرد و محمدرضا از این مسئله بسیار ناراحت بود. محمدرضا گفت: «مصباحزاده راست می گوید این اطلاعات اصلا روزنامه نیست، او را بیاور تا ببینمش!»
مصباحزاده را به نزد محمدرضا بردم و جلسه سه نفرهای برگزار شد. مصباحزاده مسئله را به طور مستدل به محمدرضا گفت و او هم موافقت خود را اعلام داشت. سپس مصباحزاده درخواست کمک مالی کرد و گفت: از نظر مالی شدیداً در مضیقه هستم، مقداری كمک اوليه بکنید، بعدا روزنامه خرج خودش را درخواهد آورد! محمدرضا به من دستور داد: «ترتیبش را بده !» و مصباحزاده هم تعظیم کرد و مرخص شد. پس از این ملاقات به مصباحزاده گفتم که چه می خواهی؟
گفت: «پول» گفتم چقدر؟ گفت به اتفاق عبدالرحمن فرامرزی (که روزنامهنگار سابقهداری از اهالی بوشهر بود و قلم روانی داشت حساب کردهایم و راهاندازی روزنامه ۲۰۰ هزار تومان هزینه برمیدارد ماجرا را به محمدرضا گفتم و چک کشید و به من داد و گفت: مبلغ را به او بده ولی رسید بگیر! پول را به مصباحزاده دادم و تقاضای رسید کردم. گفت: رسید که خوب نیست ولی من برای اطمینان اعلیحضرت روزنامه را به صورت شرکت سهامی ثبت میکنم و سهامش را میدهم این کار را کرد و کیهان را به ثبت رساند و اوراق سهام آن را طبق مقررات آن زمان در ورقههای خیلی بزرگ و زیبا چاپ کرد و معادل ۲۰۰ هزار تومان را در قاب زیبایی قرار داد و آورد و به من داد و گفت: این هم رسید!»
من نیز سهام قاب گرفته را زیر بغل زدم و نزد محمدرضا بردم و گفتم که با اینها چه بکنم؟! گفت: «این سهام مال تو! من نیز سهام را برداشتم و در فکر بودم که به نحوی حفظش بکنم، زیرا مبلغ قابل توجهی پول بود. به بانک ملی رفتم و دیدم آنقدر بزرگ است که در صندوق بانک جا نمیگیرد. اجباراً به خانه بردم و در زیر زمین گذاشتم و الآن هم در زیر زمین خانهام در کوچه شهناز (خیابان وصال شیرازی موجود است.
این جریان مربوط به ۹ ماه قبل از انتشار روزنامه کیهان است. حدود ۹ ماه بعد اولین شماره کیهان در ۳ خرداد ۱۳۲۱ منتشر شد و بتدریج توانست از اطلاعات هم جلو بزند و بهترین چاپخانهها را وارد کند رقابت کیهان با اطلاعات به شکل عجیبی حتی در حد دشمنی بود. مصباحزاده فرد بسیار مقام پرستی بود یکبار دیگر به من مراجعه کرد و خواستار شد که از بندرعباس وکیل شود برای دوره چهاردهم به محمدرضا گفتم و گفت که به فرمانده ژاندارمری بندر عباس دستور لازم را بده مصباحزاده رفت و فرمانده ژاندارمری را كه يک سرهنگ بود نزد من آورد.
گویا قبلاً او را دیده بود و روابط خوبی داشتند. به سرهنگ فوق گفتم که دستور اعلیحضرت است که به ایشان كمک كنيد تا رأی بیاورد. سرهنگ هم گفت: «اطاعت میشود!» ولی ظاهراً همان موقع سفارت انگلیس فرد دیگری را کاندید کرده بود [عبدالله گله داری و مصباح زاده موفق نشد ولی در دوره های بعد با توصیه محمدرضا توانست به مجلس راه یابد. مصباحزاده بزودی هم بسیار ثروتمند شد و هم قدرتمند و البته دیگر چیزی هم بابت سود آن سهام نداد او با دختر جعفر اتحادیه ازدواج کرد که بسیار ثروتمند و مالک كلوپ «ایران جوان بود. او دیگر نیازی به وساطت من نداشت و هرگاه میخواست خودش مستقیماً با محمدرضا ملاقات میکرد.
انتهای پیام/ 161


