«خطبه عقد حاج رمضان را امام خمینی(ره) جاری کردند و حاصل زندگی مشترک او با همسرش دو فرزند پسر به نامهای «روح الله» و «رسول(محمدحسن)» که یکی دو هفته قبل از اجرای عملیات «کربلای4» در سال 1365 و روز شهادت امام حسن عسگری (ع) به دنیا آمد، شد.»
کد خبر: ۳۸۷۴۶ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۱۰/۲۷
یک نمونه از این موارد مربوط به بازجویی یکی از برادران آزاده در اردوگاه موصل بود. عراقی ها از او خواستند تا اطلاعات و موقعیت های استراتژیک و مهم ایران را در استان خوزستان به آن ها نشان دهد.
کد خبر: ۳۸۳۹۴ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۱۰/۲۲
خاطره ای جالب و خواندنی از شهید اخلاقی
کد خبر: ۳۸۲۳۵ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۱۰/۲۱
به محض اینکه نماز اول را سلام می داد، تکبیر نماز دوم را می گفت و تازه نماز دوم را تمام کرده، نماز سوم را و همین طور دعا و سجده های طولانی...!
کد خبر: ۳۸۲۲۸ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۱۰/۲۱
آری هر چه آفتاب رو به سمت غرب می رفت و در پس کوه های سر به فلک کشیده خود را پنهان می ساخت، گویا چشمان ما روشنی بیشتری می گرفت و نفس هایمان از شوق وصل تندتر می شد.
کد خبر: ۳۸۱۵۸ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۱۰/۲۰
خاطره مقام معظم رهبری از اولین دیدارشان با شهید نواب صفوی
سخنرانی نواب، یک سخنرانی معمولی نبود. بلند میشد میایستاد و با شعار کوبنده و [با لحنی] شعاری شروع به صحبت میکرد. من محو نواب شده بودم.
کد خبر: ۳۸۱۵۶ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۱۰/۲۰
هربارجهت اعزام به بسیج نکا رفت می گفتند سنت کم وقدتم کوتاهه
شرمنده.....
کد خبر: ۳۷۷۲۴ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۱۰/۱۵
جنگ و اسارت با کسی تعارف ندارد. زن یا مرد بودن برایش فرقی ندارد. تفاوتی نمیکند فرد اسیر چه سن و سال و جنسیتی دارد.
کد خبر: ۳۷۷۱۶ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۱۰/۱۴
در خصوص اصل ماجرای دستور امام خمینی(ره) برای شکستن حکومت نظامی مرحوم مرتضاییفر خاطرهای را چند سال پیش تعریف کرده است که میتواند در این باره راهگشا باشد.
کد خبر: ۳۵۷۰۰ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۹/۱۶
مصاحبه گر :ترکش خمپاره پیشونیش رو چاک داده بود روی زمین افتاد و زمزمه میکرد دوربین رو برداشتم....
کد خبر: ۳۴۸۵۸ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۹/۰۶
یک روز که فرماندهان ارتش، در یک قرارگاه نظامی برای طراحی یک عملیات، همه جمع شده بودند، حاج همت هم از راه رسید، امیرعقیلی، سرتیپ دوم ستاد «لشکر ۳۰ پیاده گرگان»، حاجی را بغل کرد و کنارش نشست، امیر عقیلی به حاج همت گفت: من از شما دلخورم...
کد خبر: ۳۳۸۲۰ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۸/۲۵
آمده بود خانه. اما شلوار نظامی اش را در نمی آورد. بهش شـک کـرده بودم...
کد خبر: ۳۳۷۲۴ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۸/۲۵
یک خاطره:
رفتیم توی شهر و یک اتاق کرایه کردیم. به من گفت زندگی ای که من می کنم سخته ها .
کد خبر: ۳۳۱۹۶ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۸/۱۸
امید صبحها دیر به مدرسه می آمد. یکبار علت دیر آمدنش را پرسیدم. در جواب، دستهایش را نشانم داد.
کد خبر: ۳۲۹۴۷ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۸/۱۴
نگاهی به بیرون انداختم. عکسم را در شیشه اتاق دیدم. روز آخر، اسماعیل خود را در آن نگاه کرد؛ با دقت و بعد رفت.
کد خبر: ۳۲۳۱۴ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۸/۰۵
برگی از خاطرات همسر شهید رحیمی
دیگر آن علی روزهای اول ازدواج نبود. همه چیزش عوض شده بود. دیگر از جنس ما نبود. برایم غریب بود. این شد که رفت و من جا ماندم و ایمان آوردم که بهشت را به بها دهند نه به بهانه.
کد خبر: ۳۲۰۰۰ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۸/۰۳
بچهها خیلی گشتند. چیزی همراش نبود. لباس نظامی بر تن داشت؛ چیزی شبیه دکمهی پیراهن در جیبش نظرم را جلب کرد.
کد خبر: ۳۲۰۰۴ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۸/۰۳
زمزمه اش را شنیدم. همان آیه ای بود که همیشه می خواند: «الذی خلق الموت و الحیاه لیبلوکم ایکم احسن عملاً.»
کد خبر: ۳۱۸۴۲ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۸/۰۱
داشتیم از فاو برمیگشتیم سمت خودمان، که قایق خراب شد قایق دوم ایستاد که ما قایقمان را به آن ببندیم.
کد خبر: ۳۱۵۰۷ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۷/۲۸
یه نوجوان 16 ساله بود از محله های پایین شهر تهران ...
چون بابا نداشت خیلی بد تربیت شده بود
خودش می گفت: گناهی نشد که من انجام ندم
تا اینکه یه نوار روضه حضرت زهرا سلام الله علیها زیر و رویش کرد ...
کد خبر: ۳۰۹۰۲ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۷/۲۱