خاطرات جبهه و جنگ(12)
کاشکی کشتی پنیررامی زدند...
یک روزخبرآوردند،کشتی برنج رادردریاباموشک زده اند،همه یک صداگفتند:کاشکی کشتی پنیررامی زدند،مردیم ازبس پنیرخوردیم!

به گزارش فضای مجازی دفاع پرس:
این اواخردیگرچشممان که به پنیرمی افتادخودبه خودحالمان بدمی شد.
ازبس طی چندسال صبح،ظهروشب به ماپنیرداده بودند.
بچه هابه شوخی می گفتند:برویدمزارشهداهرقبری خاکش شوره زاربودبدانیدیک بسیجی ورزمنده آنجادفن است.
یک روزخبرآوردند،کشتی برنج رادردریاباموشک زده اند،همه یک صداگفتند:کاشکی کشتی پنیررامی زدند،مردیم ازبس پنیرخوردیم!
لینک کپی شد
نظر شما


