به روز شده در: ۰۷ مهر ۱۴۰۱ - ۰۴:۲۷
منظومه حماسه (۸)؛
حجت‌الاسلام عزیزی در بخش هشتم «منظومه حماسه»، گفت‌وگوی عارفانه شهید علی قالیبافان با برادرش را در شب عملیات خیبر و اعلام خبر شهادت خود در صبح فردا و طلب حلالیت از دوستان و اقوام را به زبان شعر روایت کرده است.
کد خبر: ۵۴۶۴۲۲
تاریخ انتشار: ۳۰ شهريور ۱۴۰۱ - ۰۸:۵۹ - 21September 2022

به گزارش خبرنگار دفاع‌پرس از مشهد، حجت‌الاسلام «محمدتقی عزیزی» دیده‌بان ادوات لشکر پنج نصر و پیشکسوت دفاع مقدس با توجه به فرمایش رهبر معظم انقلاب اسلامی مبنی بر اینکه برای ماندگاری یک اثر آن را با زبان هنر ارائه کنید لذا خاطرات خود را از دوران دفاع مقدس به زبان شعر بیان کرده و تاکنون یک‌هزار و ۵۰۰ بیت را سروده است.

حجت‌الاسلام عزیزی در بخش هشتم «منظومه حماسه»، گفت‌وگوی عارفانه شهید علی قالیبافان با برادرش را در شب عملیات خیبر و اعلام خبر شهادت خود در صبح فردا و طلب حلالیت از دوستان و اقوام را به زبان شعر روایت کرده که در ادامه می‌خوانید.

ای برادر، تو کجا؟ این جا کجا؟
بهر ما آوررده‌ای، اینک صفا

چه خبر آورده‌ای از سوی یار؟
همسر و فرزند و از ایل و تبار؟

از پدر، مادر، بگو تو، مو به مو
دخترم آمد به دنیا؟ پس بگو

گفت: ای جانم فدایت: ای علی
قهرمانی، پهلوانی تو، یلی

(چون علی در زورخانه‌ی بیرجند
بود از جمله یلان زورمند)

گفت: شش ماه هست اندر جبهه‌ای
نی ملولی، نی ز این جا خسته‌ای

هست شش ماهی که میدان آمدی
دور از اقوام و خویشان آمدی

هست شش ماهی که مائیم از تو دور
ای تو عاشق، ای تو عارف، ای تو نور

هست شش ماهی که در آهیم ما
بهر دیدار، چشم در راهیم ما

پس علی گفتا: برادر جان من
واقفی بر عهد و بر پیمان من

من برای حل مشکل آمدم
بهر حق، هم رد باطل آمدم

آمدم تا راه را پیدا کنم
راه را و چاه را پیدا کنم

آمدم تا عادت بد، وا نهم
نی که عمری، پای را درجا نهم

هست جبهه، همچو دانشگاه ما
بهر مقصد هست این جا راه ما

من بدین جا آمدم تاوان دهم
هر گنه تاوان بخواهد، آن دهم

لیک این جا چیزهائی دیده‌ام
حرف‌ها، زین عارفان بشنیده‌تم

شد فراموشم که این جا آمدم؟
بهر یک لقمه‌ی نان، این جا شدم

تا بدین جا بهر یک نان آمدم
لیک اینک، بهر جانان آمدم

من نخواهم نان، کنون جان هم دهم
جان به معشوقم، به جانان هم دهم

چون که اینک جان به کف بنهاده‌ام
بهر جان دادن همی آماده‌تم

از سوی من از همه خواهی حلال
گو پیمبر را شدم اینک بلال

گو مرا اقوام بخشایش کنند
روح من را غرق آسایش کنند

چون که فردا اول صبح عازمم
در سفر سوی خدا بس جازمم

صبح آید من شهید حق شوم
همنشین حاکم مطلق شوم

می‌شوم روزی خوران در (عند رب)
هست بالاتر از این، ای با ادب؟

آه و ناله گشت برپا زین سخن
اشک‌ها جاری بشد در انجمن

گشته با سوز و گداز از هم جدا
آن یکی سوئی یکی سوی خدا

بعد از آن لنجی به آن جا رو گرفت
در کنار اسکله پهلو گرفت

هر چه نیروی ادواتی، تمام
وارد آن لنج گشته والسلام

از دوشیکا و تمام قبضه‌ها
هم مینی‌کاتیوشا و هم خمپاره‌ها

انتهای پیام/

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربیننده ها
آخرین اخبار