خاطرات امیران (23)؛
بحث منحل شدن ارتش و شروع غائلههای كردستان و سيستان و بلوچستان از همان روزهای پيروزی انقلاب شروع شد. تا اينكه حضرت امام(ره) در پيام تاريخي خود فرمودند:« ارتش مال ملت و برای ملت است، بايد بماند و مردم نيز بايستی از ارتش تبعيت كنند؛ ارتش بايد تشويق و حفظ شود.»
کد خبر: ۲۵۶۵۵۳ تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۷/۰۸
یک نکته از هزاران (27)؛
دعای کمیل بود. در انتهای دعا مقداری جوهر ریختم توی شیشهی جای عطر و پاشیدم روی صورتمان. صورتمان سیاه شد. وقتی علّت این کار را پرسیدند، گفتم: «با خدا خوب ارتباط برقرار نکردیم و روسیاه از آب در آمدیم.»
کد خبر: ۲۵۶۵۵۲ تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۷/۰۹
مرصاد برگ زرین غرب (30)؛
هر جايی كه آنها را متوقف میكرديم، يك يا دو تانك به سرعت به سمت ما حركت میكرد. ما فقط كلاشينكف داشتيم و در مقابل هجوم تانكها كاری از پيش نمیبرديم. سرانجام گردنه پاتاق را رها كرديم و دشمن در آنجا مستقر شد.
کد خبر: ۲۵۶۵۵۱ تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۷/۰۷
مدیر ادبیات و تاریخ دفاع مقدس اداره کل حفظ آثار دفاع مقدس مازندران خبر داد؛
مدیر ادبیات و تاریخ دفاع مقدس اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس مازندران از برگزاری ششمین جشنواره استانی خاطرهنویسی با موضوع «جانبازان 70 درصد قطع نخاعی استان مازندران» خبر داد.
کد خبر: ۲۵۵۷۷۱ تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۶/۱۳
یک نکته از هزاران (26)؛
از طریق سد «بریموند» از زیر «شاهنشین بانزرده» دور زدیم و تقریباً پشت سر دشمن قرار گرفتیم. پشت سد بریموند در 100 متری عراقیها ماندیم. هر دو نفر در یک سنگر به فاصلهی 5 متر از خطّالرأس قرار گرفتیم. منتظر ماندیم تا صبح شود که یگان را بیاوریم...
کد خبر: ۲۵۴۶۹۵ تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۶/۲۶
جمعیت فراوانی از شهرهای گیلانغرب، کرند، سرپلذهاب و کرمانشاه در مسیر جادهی بیستون قرار داشتند. نکتهی جالب این بود که منافقین خودشان را حامی خلق میدانستند و مردم برای اینکه از دست این به ظاهر منجیان در امان باشند، شهر خود را ترک میکردند.
کد خبر: ۲۵۴۶۹۴ تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۶/۲۵
خاطرات امیران (22)؛
ساعت 2 بعدازظهر بود؛ راديو را كه روشن كردم خبر سقوط سرپلذهاب، سرابگرم، بازیدراز و چند منطقه ديگر را شنيدم؛ بنابراين نمیتوانستم يگان را به آن مناطق ببرم. تنها راهی كه برای نجاتمان باقی مانده بود، عبور از گردنهی «سگان» بود.
کد خبر: ۲۵۴۵۶۴ تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۷/۰۱
یک نکته از هزاران (25)؛
با توکّل بر خدا و هماهنگی مسئولین، بولدوزر را حرکت دادم. زمانی که به پل رسیدم، خود را به پایین پرت کردم و با کمک یک تویوتا که از قبل آماده بود، خود را سریعاً از روی پل به آن طرف رودخانه رساندم. در این فاصله بولدوزر بدون سرنشین به آن طرف رودخانه رسید. آن را نگه داشتم و به محل مورد نظر هدایت کردم. با لطف خدا تمامی آنها را به همین روش از رودخانه عبور دادم.
کد خبر: ۲۵۴۵۵۹ تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۷/۰۹
مرصاد برگ زرین غرب (29)؛
به خاطر دارم قبل از مجروح شدنم حدود ساعت يازده وضو گرفته بودم. در اين مدت گذر زمان را احساس نكرده بودم. وقتي به هوش آمدم، شروع كردم به خواندن نماز ظهر.
کد خبر: ۲۵۴۵۵۶ تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۷/۰۸
خاطرات امیران (21)؛
آنقدر عصبانی بودم كه به محض ورود به قرارگاه، شروع كردم به داد و بیدا و گفتم: در حالی كه همرزمان ما در جبههها در حال نبرد تن به تن با دشمن هستند و خیلی از آنها به شهادت رسیدهاند، شما روز به روز به تعداد میزهایتان اضافه میكنید!...
کد خبر: ۲۵۴۳۹۲ تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۶/۲۵
یک نکته از هزاران (24)؛
قرار شد برای تسخیر یک پاسگاه دشمن عملیات کنیم. شب راه افتادیم؛ پایگاه روی ارتفاعات شیندروی، مشرف بر حلبچه بود. در کنار سیمهای خاردار دشمن، کار بچهها گره خورده بود. قبل از اینکه بچههای تخریب معابر را باز کنند، عراقیها از حضور ما باخبر شدند و شروع به تیراندازی کردند. حرکت ما هم پشت سیمخاردار متوقف شد...
کد خبر: ۲۵۴۳۹۰ تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۶/۰۵
مرصاد برگ زرین غرب (28)؛
منافقين پيچ دوم پاتاق را كه در تيررسشان بود میزدند. عراقیها هم با بالگرد از آنها پشتيبانی میكردند و ما هم شروع به تيراندازی كرديم. در حالی که یکی از رزمندگان تيراندازی میكرد با خودش زمزمهای میکرد و میگفت: «خدايا زحمت امام و خون شهدا چه میشود؟ ما چطور زنده بمانيم و اينها بيايند پا روی خون شهدا بگذارند و وارد مملكت ما بشوند؟».
کد خبر: ۲۵۴۳۸۸ تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۶/۰۴
خاطرات امیران (20)؛
هر تانكی را كه میزد، فوراً به ما گزارش میداد. شانزدهمين تانک را كه منهدم كرد، صدايش قطع شد. از پشت بیسيم چند بار صدايش زديم؛ اما جواب نداد...
کد خبر: ۲۵۴۱۴۴ تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۶/۲۳
یک نکته از هزاران (23)؛
هر روز صبح قبل از ورود عراقیها به آسایشگاه باید سطل زبالهها را بیرون میبردیم تا هنگامی که آنها وارد آسایشگاه میشوند با بوی بد آشغالها اذیت نشوند. آن روز من سریعتر از بقیهی بچهها یکی از سطلها را به دست گرفتم و راه افتادم بیرون...
کد خبر: ۲۵۴۱۴۲ تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۶/۱۹
مرصاد برگ زرین غرب (27)؛
یک ماشین کانکس ارتشی آمد. جلویش را گرفتیم. داشت از داخل شهر میآمد. در عقب را باز کردیم، پر از نیروهای ارتشی خودمان بود. هر کدام فقط یک زیر پیراهن بر تن داشتند. آنها را اسیر گرفته بودند. که ما آزادشان کردیم. متأسفانه فراموش کردیم راننده را دستگیر کنیم و از دستمان در رفت.
کد خبر: ۲۵۴۱۳۹ تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۶/۱۹
مدیرکل حفظ آثار دفاع مقدس استان زنجان:
مدیرکل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس استان زنجان گفت: سیره زندگی فرماندهان شهید، رزمندگان و پیشکسوتان دفاع مقدس در قالب کتاب منتشر میشود.
کد خبر: ۲۵۳۵۴۴ تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۵/۳۰
وقتی گنبد شلوغ شد، امام فرمان داد که از همه جا به گنبد بروند. سپاه دامغان اجازه نمیداد به گنبد اعزام شویم. دلیلش هم این بود که میگفتند: «مهمترین مأموریت ما دستگیری هژبر یزدانی، دختر ارتشبد نصیری و آقای ولیان است. اگر بروید، این وظیفه ناکام میماند و چه بسا اینها از موقعیت استفاده کنند و استان سمنان را هم شلوغ کنند».
کد خبر: ۲۵۳۵۲۵ تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۷/۰۳
خاطرات امیران (19)؛
من به همراه چند نفر از درجهداران قدیمی و سرگروهبان پرتوی تحت عنوان دادگاه صحرایی جلسهای تشکیل دادیم و پس از بازجویی از گروهبان چراغی او را به اعدام محکوم کردیم...
کد خبر: ۲۵۲۵۰۲ تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۶/۲۰
یک نکته از هزاران (22)؛
ضربالمثل «از جان مایه گذاشتن» را شنیده بودم، ولی حمید آن را در عمل نشان میداد. با اللهاکبر گفتنهایش عراقیها را به ستوه آورده بود. در حال تیراندازی بود که از ناحیه شکم مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به زمین افتاد؛ اما دوباره بلند شد و شروع به تیراندازی کرد.
کد خبر: ۲۵۲۵۰۱ تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۶/۱۱
مرصاد برگ زرین غرب (26)؛
شهید زمانی عاشق شهادت بود، آن روز پیشم آمد و گفت: قمقمهات آب دارد؟ چون توی راه که داشتیم میآمدیم، چرتی زدم. نمیخواهم بدون وضو شهید شوم. بعد با آب با قمقمه وضو گرفت و نفس راحتی کشید و گفت همه چیز تکمیل شده.»
کد خبر: ۲۵۲۵۰۰ تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۶/۰۳