خاطرات - صفحه 28

خاطرات
فرهنگ جبهه(1)

تابلو غرور ممنوع...

بعد از عملیات، وقتی بچه‌ها به مقر قبلی خود بازمی‎گشتند، طبعاً تا مدت‌ها نقل مجلس و محفلشان، حرف و بحث و خاطرات تلخ و شیرین مربوط به عملیات بود.
کد خبر: ۵۰۲۱۶    تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۵/۰۶

چه کسی شهید می شود؟

بچه ها باز هم به شوخی گفتند: تو فقط شانزده سال داری. اگر شهید شوی که پدر و مادرت خیلی اذیت می شوند. ولی محسن باز هم حرف خودش را تکرار می کرد.
کد خبر: ۵۰۱۵۷    تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۵/۰۵

شهید مهدی باکری؛

وقتی "مهدی" در بیمارستان غیبش زد!

فکش اذیتش می کرد. دکتر معاینه کرد و گفت «فردا بیا بیمارستان. » باید عکس می گرفت...
کد خبر: ۵۰۱۱۴    تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۵/۰۳

من مطمئن هستم

دو زانو روی خاک ریز نشست و کف دستانش را برای تیمم بر خاک زد.دستانش که به پیشانی کشیده بود،وقتی پهنای صورتش را پایین آمد،گلوله ای بر روی پیشانی خاکی اش نشست و آن را شکافت.
کد خبر: ۴۹۹۸۸    تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۵/۰۱

فرصت گُلی که زین الدین از دست داد!

یک روز گرم تابستان، با مهدی و چند تا از بچه های محل، سه تا تیم شده بودیم و فوتبال بازی می کردیم...
کد خبر: ۴۹۹۱۶    تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۴/۳۱

مجازات «اذان» گفتن در ماه رمضان

عراقی‌ها برای جریمه،از دادن آب و غذا به مدت 48 ساعت به اسرا خودداری کردند و بعد از گذشت 48 ساعت تمامی برادران با وحدت کامل شروع به تظاهرات و شکستن شیشه‌ها کردند...
کد خبر: ۴۹۷۲۷    تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۴/۲۴

مروری بر زندگی ورزشکار سمنانی، شهید «حسین غنیمت‌پور» شهید شاخص ورزشکار سال 93

ترکش خمپاره‌ای که در قلب حسین فرو رفت/ به او گفتم اگر در این عملیات شرکت کنی...

گفت:« بچه‌ها دارند با هم خداحافظی می‌کنند. من طاقت دیدن این صحنه‌ها را ندارم.» نگاهم را به چشم‌های قرمزش دوختم. حس کردم با دفعات قبل خیلی فرق دارد. گفتم:«حسین! به دلم افتاده اگر در این عملیات شرکت کنی...»
کد خبر: ۴۹۵۷۵    تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۵/۱۶

گفت‌و‌گوی دفاع پرس با فرمانده دید‌بانان لشکر سیدالشهدا(ع)؛

روایتی خواندنی از اجرای خودجوش عملیات والفجر۷/ ماجرای گِرا دادن به توپخانه از زیر پتو!

در سنگر فرماندهی زیر پتو دراز کشیده بودم و بی‌سیم درگوشم بود. روی خط توپخانه رفتم و گفتم: «هانی هانی حمید!» و گرا را دادم. فرماندهان جلسه را تعطیل کرده بودند و به من نگاه می کردند که این چه کسی است که از زیر پتو درخواست گلوله می‌کند!
کد خبر: ۴۹۵۷۲    تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۴/۲۳

خاطرات جبهه و جنگ(30)

شفای تاول های سر شهیدی با آب فرات

عراق پاتک شدیدی زد تا جزایر مجنون رو پس بگیرد شهید بابایی در آن عملیات شیمیایی شد سرش پر شده بود از تاولهای ریز و درشت سرش می خارید و با خاراندن زیاد، تاولها ترکیده بود...
کد خبر: ۴۹۳۶۶    تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۴/۱۷

چشمی که برای امام حسین(ع) گریه نکند به درد من نمیخورد

محسن گفت :چشمی که برای امام حسین (علیه السلام ) گریه نکند به درد من نمیخورد.
کد خبر: ۴۹۲۸۰    تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۴/۱۵

شهید سید محمد رضا دستواره؛

من "حاج احمدی" هستم +عکس

او مرا بار آورده! «من علمنی حرفا فقد سیرنی عبدا» حاج احمد حرف به من آموخته، همه چیز را او به من آموخته. این حرف شعار نیست. وااله حرف قلب من است.
کد خبر: ۴۹۲۲۴    تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۴/۱۳

دفاع مقدسی ها در گروه های اجتماعی(1)

قسمت هایی از گفت و گو ها و خاطرات رزمندگان در گروه یادگاران دفاع مقدس+عکس

گروه یادگاران دفاع مقدس یکی از گروه های فرهنگی در عرصه دفاع مقدس و جنگ تحمیلی می باشد که قسمت هایی از گفت و گو ها و خاطرات رزمندگان در این گروه را مشاهده می کنید.
کد خبر: ۴۹۰۲۱    تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۴/۰۸

ماجرای توسل شهید صیاد شیرازی به امام زمان(عج)

ناآشنایی با محل و کم بودن مهمات باعث شد تا بخشی از نیروها عقب نشینی کنند. هلی کوپتر آمد و بچه ها را برد، سروان علی صیاد شیرازی و نیروهایش جاماندند...
کد خبر: ۴۸۸۰۲    تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۴/۰۳

ماجرای نخی که شهید بابایی وسط اتاقش بسته بود!

درست وسط اتاقش یک نخ بسته بود؛ طوری که وقتی می خواستی از این طرف اتاق بری اون طرف، باید حتما خم می شدی!
کد خبر: ۴۸۷۵۲    تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۴/۰۲

خاطرات جبهه و جنگ(30)

ماجرای مکبری که رزمندگان را به خنده انداخت

نمی دانم تقصیر حاج آقای مسجد بود که نماز را خیلی سریع شروع میکرد و بچه ها مجبور بودند با سر و صورتی خیس در حالی که بغل دستی هایشان را خیس میکردند....
کد خبر: ۴۸۷۳۶    تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۴/۰۲

خاطرات جبهه و جنگ(30)

شهیدی که با یک دست هم به خانواده کمک میکرد

رخت ها رو جمع کردم توی حیاط تا وقتی برگشتم بشویم. وقتی برگشتم، دیدم علی از جبهه برگشته و گوشه حیاط نشسته و رخت ها هم روی طناب پهن شده....
کد خبر: ۴۸۳۷۴    تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۳/۲۶

همسر شهید شهپریان در گفت‌وگو با دفاع پرس:

«شاه نوه»‌ای که بنیانگذار چتربازی و اسکی رزمی در سپاه شد/همسرم را سه بار ترور کردند

همسر شهید بهرام شهپریان گفت: همسرم بنیانگذار آموزش اسکی رزمی و چتربازی در سپاه بود. بهرام جسور، شجاع و دل پاکی داشت و بارها از سوی منافقین تهدید به ترور ‌شد، اما در هیچ کدام از اقدام‌ها موفق نشدند.
کد خبر: ۴۸۱۳۹    تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۳/۲۴

خاطرات اسارت

اختراع سیاسی!

یکی از بچه ها که مریض بود و احتیاج به پوشش داشت، یک کلاه پارچه ای انداخته بود روی صورتش و خوابیده بود. سرباز عراقی با دیدن این صحنه، کلاه را از رویش برداشت و تحویل فرمانده اردوگاه داد. روز بعد که اتاق را تفتیش کردند، هر چیز یا پارچه ای را که به کلاه شباهت داشت، جمع کردند و بردند.
کد خبر: ۴۷۹۱۳    تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۳/۱۸

چفیه داران(8)

چرا شهید پلارک بعد از هر نمازش می خوابید؟

چرا شهید پلارک بعد از هر نمازش می خوابید؟
کد خبر: ۴۷۸۰۳    تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۳/۱۷

شهیدی که برای فرزند کوچکش همیشه قرآن میخواند

شهیدی که برای فرزند کوچکش همیشه قرآن میخواند....
کد خبر: ۴۷۸۰۲    تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۳/۱۶

پربیننده ها
پربحث ترین عناوین