بدون کفش و عبا و عمامه به گوشهای رفتم. شهید صیادشیرازی آمد مرا یک کمی باد زد. با هلیکوپتر به دانشگاه افسری آمدیم و از آنجا هم با اتومبیل و بدون کفش به منزل آمدم. در منزل هیچ کس نبود، بعداً که خانواده آمدند، همسرم آن لباسی که خیلی خاکی بود به عنوان تبرک برداشت و پنهان کرد. بعد از مقداری استراحت در همان شب، در جلسهی جامعهی وعاظ شرکت کردم.
کد خبر: ۴۷۷۳۸ تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۳/۱۴
عبد صالح -3
پایگاه اطلاعرسانی KHAMENEI.IR در سومین قسمت از مجموعه چندرسانهای عبدصالح، خاطرهای از حضرت امام خمینی رحمهالله درباره توانایی نیروهای مسلح جمهوری اسلامی در خودکفایی را به روایت رهبر انقلاب اسلامی منتشر کرد.
کد خبر: ۴۷۶۹۲ تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۳/۱۲
عبد صالح -2
مجموعه عبد صالح خاطرات رهبر معظم انقلاب اسلامی از حضرت امام خمینی رحمهالله است که از این بخش قابل مشاهده می باشد.
کد خبر: ۴۷۶۳۱ تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۳/۱۱
«برای یه ماموریت سخت تو کردستان داوطلب می خوام.» هنوز حرف فرمانده تموم نشده بود که کشوری از صف اومد بیرون و این طوری بود که پاش به کردستان باز شد...
کد خبر: ۴۷۴۰۱ تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۳/۰۸
نسرین ابراهیمی در گفتوگویی از تلخ و شیرینهای زندگی با یک جانباز قطع نخاعی میگوید
جهاد در میدان رزم بر مردان واجب است اما بسیاری از زنان نیز از قافله عقب نماندند و در پشت جبهه با بستن سربند و بدرقه پسران و همسران سهم خود را ادا کردند...
کد خبر: ۴۷۲۶۲ تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۳/۰۶
مادر شهید قاسمیدانا از روزهای آسمانی فرزندش میگوید
مادر شهید حسن قاسمیدانا روایت میکند: از داخل ساکش یک پرچم سهرنگ با آرم «الله» بیرون آورد، پرچم خاکی و پاره بود. اول آن را به سر و صورتش کشید و بعد به من گفت: هروقت مُردم آن را روی جنازهام بکش تا شهدا مرا شفاعت کنند.
کد خبر: ۴۷۲۷۴ تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۳/۰۵
راوی کتاب «فرنگیس» مطرح کرد؛
تدوین کننده کتاب «فرنگیس» گفت: ناگفتههای در این کتاب وجود دارد که در هیچ کتاب دیگری گفته نشده است به ویژه اینکه این کتاب یک نمای روشن از فرهنگ و پیشینه منطقه گیلان غرب و کردستان را ارائه میدهد.
کد خبر: ۴۷۲۵۲ تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۳/۰۵
خاطرات آزادگان/
علیرضا صادق زاده (از اصفهان و فرزند جناب سرهنگ صادق زاده و دکتر فعلی) مهندس شفیعی، رضا سلیمی (مهندس فعلی، الان همسایه هستیم)۲نفر درجه دار ارتش و تعدادی سرباز (عبدالله که عرب خوزستانی بود، رامین از تهران، عبدالرضا نیرورنگ از تهران و....) بین اسرا بودند.
کد خبر: ۴۶۷۷۱ تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۲/۳۰
هر چه رزمنده میانسال را صدا زدم: "بلند شو بریم الان وقت این کارها نیست"، توجهی نکرد. رفتم زدم پشت کمرش، سرش را برگرداند، دیدم به پهنای صورت اشک میریزد و آرام آرام گریه می کند.
کد خبر: ۴۶۶۹۴ تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۲/۲۹
صفاییفرد خبر داد/
مسئول بخش موسیقی دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب از انتشار خاطرات استاد احمدعلی راغب، خالق آثاری چون «بانگ آزادی»، «خجسته باد این پیروزی» و «آمریکا ننگ به نیرنگ تو» در سالگرد فتح خرمشهر خبر داد.
کد خبر: ۴۶۶۲۰ تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۲/۲۸
خاطرات جبهه و جنگ(30)
ناگهان پایش رو گذاشت رو ترمز و گفت: برو مداد مردم رو بزار و برگرد....
کد خبر: ۴۶۵۵۳ تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۲/۲۸
ژاکلین زکریا؛
«ژاکلین زکریا» خاطرهای در رابطه با این شهید را در "علمدار" نقل میکند که نشان دهنده تاثیرگذاری این شهید حتی پس از شهادتش است. این خاطره در یکی از شمارههای ماهنامه فکه نیز منتشر شده است.
کد خبر: ۴۶۵۶۷ تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۲/۲۷
خاطرات جبهه و جنگ(29)
برف شدیدی باریده بود . وقتی قطار دو کوهه وارد ایستگاه تهران شد ساعت دو نیمه شب بود......
کد خبر: ۴۶۱۶۵ تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۲/۲۱
خاکریز خاطرات(5)
سرش رو بلند کردم که بذارم روی پام گفت: ول کن سرم رو ، بذار ، آقا سرم رو بغل کنه...
کد خبر: ۴۶۰۶۳ تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۲/۱۷
افتخاری:
رئیس فراکسیون دفاع مقدس مجلس گفت: ثبت خاطرات دوران سراسر افتخار دفاع مقدس، سرآغاز دستیابی به اعتلای هدف والای شهیدان ارزشمند انقلاب اسلامی و دفاع مقدس است.
کد خبر: ۴۵۹۷۵ تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۲/۱۶
هوا داغ بود و ترکش، کلمن آب را سوراخ کرده بود، تشنه، خسته و کوفته، سوار آمبولانس شدیم و رفتیم...
کد خبر: ۴۵۷۶۳ تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۲/۱۳
خاطرات جبهه و جنگ(28)
شلمچه بودیم، حاجی گفت: باید جاده تمام شود....
کد خبر: ۴۵۸۰۹ تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۲/۱۳
خاطرات جبهه و جنگ(27)
قبل از شروع مراسم عقد، علی آقا رو به من کرد و گفت: شنیده ام که عروس در مراسم عقد هرچه از خداوند بزرگ بخواهد، اجابتش حتمی است....
کد خبر: ۴۵۵۷۸ تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۲/۰۹
خاکریز خاطرات(2)
نوجوان که بود ساواک دستگیرش کرد رفتم ملاقاتش دیدم اوضاع زندان اصلاً خوب نیست اتاقهای زندان بسیار کوچک و قدیمی و کاملاً غیر بهداشتی بود به سید حسین گفتم: چه چیزی لازم داری برات بیارم؟ گفت: فقط یه جلد قرآن برام بیارین...
کد خبر: ۴۵۵۰۹ تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۲/۰۸
از کارهاش تعجب می کردم، با اینکه مشغولیت کاریش دو برابر آدم های معمولی بود ولی باز برای انجام کارهای خونه وقت میذاشت، این قدر وقت میذاشت که دیگه نیازی نبود من برای خرید، بیرون برم ...
کد خبر: ۴۵۴۹۸ تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۲/۰۷