خاکریز خاطرات مروری بر خاطرات رزمندگان اشتهارد در دفاع مقدس
خبرگزاری دفاع مقدس: بدون شک استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی ایران را در سایه پربرکت ولایت فقیه مدیون بنیان گذار نظام مقدس جمهوری اسلامی و معمار انقلاب، حضرت امام خمینی (ره) و رهبری حضرت آیت الله خامنه ای و مجاهدت و ایثار مردان و زنانی هستیم که تاریخ پرفراز و نشیب سی و پنج سال گذشته، به ویژه دوران پرحلاوت دفاع مقدس را با صفحات سرخ در کتاب سبز انقلاب اسلامی به ثبت رساندند.
دوران پرشکوه و بابرکت دفاع مقدس، میراث ارزشمند و گرانبهایی از انقلاب اسلامی و برگ زرینی از تاریخ حماسه و ایثار، شهامت، جوانمردی، مقاومت و شهادت است که تربیت یافته مکتب شیعه جعفری و الگو گرفته از سیره ائمه اطهار (ع)، به ویژه حسین بن علی (ع) و حماسه کربلا و نیز اصل مترقی ولایت فقیه است.
کتاب «خاکریز خاطرات» در حقیقت مروری بر خاطرات رزمندگان اشتهارد از توابع شهرستانهای استان البرز در دوران هشت سال دفاع مقدس است.
حدود صد نفر بودیم که داخل گودالی رفتیم و دور تا دور آن درازکش شدیم. به دستور فرمانده من و شهریهایم حسن قدمی و رضا شاه بختی، فوری از داخل گودال بیرون آمدیم و به سمت جلو رفتیم....
همراه سه تا از بچهها برای بستن جاده پشتیبانی عراقیها و پیشگیری از پاتکشان، به سمت شیاری که درمیانه دو قله بود. رفتیم. درگیری با عراقیها آن قدر شدت گرفت که از آن پس دیگر ما چهار نفر متوجه هم نشدیم.
حالا هر کدام حواسمان به کار خودمان بود. من فوری یک قبضه آرپی جی ۷ همراه سه گلوله موشک برداشتیم و جلو رفتیم. بعد در صد متری عراقیها پنهان شدم...
پرسیدم: «چه شده؟»
گفت: «هیچی.»
به سراغ کارهای خودم رفتم، اما زیر چشمی نگاهش کردم. او هنوز هم ناراحت بود. نه کاری میکرد نه حرف میزد. دوباره کنارش رفتم. دستم را بر شانهاش گذاشتم و پرسیدم: «محمد جان! چه شده؟ چرا حرفی نیم زنی؟»
با غصه و بغض گفت: «چرا باید همه به خط بروند و ما اینجا بمانیم؟!»
با لحنی آرام گفتم: «عیبی ندارد، شما هم یکی – دو روز دیگر به جلو میروی. فقط کمی صبر داشته باش!»
نوبت ما شد و همراه هم به خط مقدم رفتیم. دسته احتیاط که محمد یکی از آنها بود، جلو رفتند. عراق آتش بسیاری روی نیروهای ما میریخت؛ حتی به خط ما شیمیایی زد. جمعی از بچهها شهید و مجروح شدند.
دسته احتیاط که به عقب برگشت، دیدم از محمد خبری نیست. از بچهها پرسیدم: «پس محمد خائف کجاست؟!»
گفتند: «در خط مقدم به خاطر اصابت گلوله به شهادت رسید.»
آه، چه خبر بدی بود آن خبر!...


