به روز شده در: ۰۳ آبان ۱۳۹۹ - ۲۰:۳۰
دفاع مقدس در آیینه ی مطبوعات (1)
محمدرضا پروازی از رزمندگان لشکر27 محمدرسول‌الله(ص) است که به لحاظ دوره خاص حضورش در جبهه‌های جنگ، حرف‌های بسیاری برای گفتن دارد.
کد خبر: ۴۵۰۱۶
تاریخ انتشار: ۳۰ فروردين ۱۳۹۴ - ۰۷:۲۲ - 19April 2015

حاج همت معلمی تشکیلاتی و فرمانده‌ای منظم بود

به گزارش دفاع پرس، پروازی که از روحانیون و مسئولان عقیدتی لشکر 27 بوده، دوستی و رفاقت نزدیکی نیز با شهید همت داشته است که قرار داشتن در فروردین به عنوان ماه تولد شهید همت را فرصتی دانستیم تا در گفتوگویی که با محمدرضا پروازی داشتیم از دوران حضورش در لشکر حضرت رسول و نیز سبک و سیاق فرماندهی شهید همت بیشتر بدانیم، خصوصاً آنکه این رزمنده دوران دفاع مقدس مجموعه مباحثاتی را با شهید همت داشته است که برای اولین بار در گفتوگو با ما زوایایی از این مباحثهها را بازگو میکند.

اولین جرقه حضورتان در جبهه از کجا رقم خورد؟

من زندگی انقلابیام را به دو قسمت تقسیم میکنم. یکی قبل از ورود به لشکر حضرت رسول و دیگری بعد از ورود به لشکر و چیزی که در ذهنم پررنگتر است، مربوط به دوران بعد از ورود به لشکر میشود. سال 1362 بعد از شهادت چندین نفر از بچههای محلهمان تصمیم گرفتم وارد لشکر حضرت رسول شوم. آن زمان سمت خزانه بخارایی زندگی میکردیم. چند نفر از بچههای خزانه شهید شده بودند و من با چند نفر از دوستان صحبت کردم و تصمیم به حضور در لشکر حضرت رسول گرفتم.

آن زمان معمم بودید؟ برای اعزام به عنوان یک بسیجی ساده مشکلی نداشتید؟

بله معمم بودم و اتفاقاً نمیخواستم کسی از روحانی بودنم باخبر شود و قصد داشتم به صورت یک بسیجی ساده به جبهه بروم. برای اعزام به مسجد علیآباد و همان مسجدی رفتم که در نزدیکی خانه شهید رضا دستواره بود. از آنجا به پادگان ابوذر در خیابان شوش رفتم و گفتند برای انجام کارهای اعزام به لانه جاسوسی بروید. من هم با لباس شخصی رفتم و تصمیم داشتم از طریق بسیج به جمع لشکر حضرت رسول بپیوندم. در سفارتخانه وارد صفی که بقیه ایستاده بودند، شدم. در صف یک نفر مرا میشناخت و میدانست من معمم هستم. پیشم آمد، نگاهی انداخت و گفت مگر شما فلانی نیستید. وقتی مطمئن شد من همان کسی هستم که در ذهنش بوده، رفت. از مسئولان بسیج بود و من او را نمیشناختم. دوباره برگشت و گفت حاج آقا با شما کار دارد. با اینکه همه تلاشم این بود اعزام بسیجی داشته باشم و کسی مرا نشناسد، داخل اتاق به شهید محلاتی زنگ زدند و گوشی را به من دادند. گفتند آقای محلاتی میخواهد با شما صحبت کند. گوشی را گرفتم و مشغول صحبت شدم. اطلاعات تحصیلیام را که دادم ایشان گفت شما از شاگردان حاجآقا حقشناس هستید. بعد از اینکه متوجه شدند معمم هستم گفتند شما حتماً باید ملبس به جبهه بروید. گفتند در جبهه معممین کم هستند و اگر هم باشند بسیار جوان هستند. شما که درس خواندهاید حتماً با لباس در لشکر حضور پیدا کنید. اولش برایم خیلی سنگین بود و وقتی وارد لشکر شدم فهمیدم که حتماً باید ملبس به جبهه میرفتم.

بعد از صحبت با شهید محلاتی در منطقه حاضر شدید؟

با تأخیری سه روزه نسبت به دیگر رزمندگان وارد منطقه شدم. با قطار تهران- اندیمشک به جبهه رفتم و در تاریخ 23/2/62 ساعت 10 وارد لشکر شدم. فکر میکنم اولین روز ماه مبارک رمضان بود. در مقر لشکر بدون اینکه بدانم از قبل جایم تعیین شده بود. آنجا مسئول پرسنلی مرا به عقیدتی لشکر معرفی کرد. آن زمان شهید ولوجردی که در خیبر شهید شد مسئول عقیدتی بود. خیلی بچه مؤدب، محترم و پاکی بود. مرا دید و داخل عقیدتی برد. گفت اگر توانستهای قصد 10 روز کنی، من چایی تعارف نکنم و اگر نتوانستید چایی بیاورم. برای نماز ظهر آقای ذوالنور را دیدم که امام جماعت است. نماز را به ایشان اقتدا کردیم و بین دو نماز بلند شد و از من خواست صحبت کنم و مرا معرفی کند. اولین خطایی که در اسمم اتفاق افتاد آنجا بود و مرا «پروازیان» معرفی کردند. از همانجا اسمم «پروازیان» شد. اولین روز ورودم به لشکر بود و از آنجا کار تبلیغی را شروع کردم. در اتاق و چادرها میرفتیم و حدیث و احکام میخواندیم. من بعد از آقای ذوالنور وارد لشکر و دومین معمم لشکر شدم.

آن روزها وضعیت نیرو در گردانها به چه شکل بود؟

نیروها تازه در حال اضافه شدن بودند. به دلیل کم بودن نیروها شهید همت تصمیم گرفت کادر را ساماندهی کند و از کادر یک گردان برای آموزشهای فرماندهی بروند. ایشان یک گردان درست کرد و سمت کرخه فرستاد. من را هم به عنوان روحانی گردان کادر به آنجا فرستاد. هوا بسیار گرم بود. ماه رمضان هنوز تمام نشده بود. آنجا هر شب مسئولان آموزش به من میگفتند شما بیا با ما برویم و چون من عمامه میگذاشتم آنها عمامه من را شاخص میگرفتند و از روی آن آموزش قطبنما را انجام میدادند! فهمیدم مخصوصاً برای این کار مرا با خود میبردند. دوره را چندین روز با بچهها بودیم و برگشتیم.

اولین برخوردتان با شهید همت چه زمانی بود؟

فکر میکنم روز پنجم ورودم به لشکر بود که بچههای کادر با همت در مورد من صحبت کرده بودند. این را بعداً فهمیدم. بچههای کادر میدانستند که قرار است یک گردان از بینشان تشکیل شود و درخواست کرده بودند که من هم با آنها بروم. روز پنجم ورودم برای نماز مغرب و عشا به حسینیه میرفتم که همت را دیدم در حال آمدن است. خیلی دوست داشتم ایشان را ببینم اما اوایل ورودم شهید همت کمتر در دوکوهه بود. ساعت حضورش را نمیدانستم. اما آن روز ایشان بزرگواری کردند و به سمت عقیدتی آمدند. از آنجا با هم تا محلی که میخواستیم نماز بخوانیم همراه شدیم و صحبتهایی کردیم. فکر میکنم یک ربع صحبتی که با هم انجام دادیم به قدر یک یا دو سال با هم آشنایی پیدا کردیم. علتش این بود که خوب حرفهای هم را فهمیدیم. هم او خوب با من صحبت کرد هم من فهمیدم ایشان فرماندهی توانمند است و بیمیل به ماندن من در لشکر نبود. از اطلاعاتی که میگرفت احساسش این بود که تصمیم درستی گرفته است. چند روز و چند هفتهای گذشت و شهید ولوجردی گفت کادر لشکر درست شده و برای آموزش میروند و شما با کادر بروید. بعدها بین من و شهید همت در قلاجه ارتباط قویتری ایجاد شد. ایشان هر زمان که پیش ما میآمد از وضعیت روحی و معنوی گردان سؤال میکرد. حتی از من هم سؤال میکرد. معمولاً توصیه میکرد روحیات تقویت شود. با توجه به محبوبیتی که همت بین بچهها داشت، درخواستهایش دغدغه جدی رزمندگان میشد. بچهها از خواستی که همت داشت، منحرف نمیشدند.

در گردان کادر چه چهرههای شاخصی حضور داشتند؟

تقریباً کل کادر لشکر که در عملیات والفجر4 شرکت کردند در این گردان بودند. شهید میثم شکوری را برای اولین بار آنجا دیدم و بعد از شهید همت، شکوری اولین دوستم در جبهه بود. میثم بسیار تیزهوش بود و با او رفاقت صمیمی داشتیم. غیر از شهید شکوری، قلیاکبری، محتشم، نوزاد، قندیل، شهید احمد پاریاب و بسیاری دیگر آنجا بودند. همه کسانی که گردان و گروهانها را میشناختند، آنجا بودند. آموزش کادر لشکر بود دیگر. شهید همت قبل از عملیاتها کادر را جمع میکرد و برایشان آموزش میگذاشت. آنجا غیر از همت و شکوری، با حاجیپور بهخاطر خلوص و طهارتش، خندان بهخاطر مروت و مردانگیاش و علی جزمانی بهخاطر علاقهمندیاش به مطالعه آثار شهید مطهری رفاقت نزدیکی پیدا کردم.

در کادر همه فرماندهان یکجا جمع شده بودند. آیا آنجا نوع روابط و جنس شوخی و معنویت فرق میکرد؟

آنجا 15-10 چادر از هم جدا زده شده بود و در هر چادری تلاش میشد تیم یا کادری حضور داشته باشند که بعداً گردانی را تشکیل میدادند. تمام توان و تلاش این بود نحوه ارتباط فرماندهان با بسیجیانی که در آینده نزدیک به آنها ملحق میشوند، تعریف شود. این گردان اولین یا دومین گردانی بود که در عمر همت تشکیل میشد و برای همین مسائل تشکیلاتی بیشتر مطرح بود. من هم در چادری جدا با چند نفر دیگر بودم و خیلی ارتباط زیادی نداشتم. من هم تازهکار بودم. همه آنجا مشغولیت ذهنی تشکیلاتیشان زیاد بود. اینها عواملی بود که ارتباط بین افراد را زیاد نکرد. مشغله ذهنی آن بچهها سازماندهی آینده بود. حدود 100 نفر در دوره آموزشی کادر لشکر حضور داشتند. از آن گردان که کادر لشکر را تشکیل میداد کمتر کسی مانده است. تقریباً همهشان شهید شدند.

آموزش چند روز طول کشید؟

در 10، 12 روز کار تمام شد و زمان زیادی برای آشنایی بیشتر نبود. جایی بود که هم بچههای مجموعه به من معرفی شدند و هم من به آنها. این برایم خیلی مهم بود. برای اینکه طلبهها برای صحبت به گردانها میروند فرمانده و کادر گردان باید ذهنیتی از قبل داشته باشند و اگر این ذهنیت نباشد فرمانده گردان این تصور را پیدا میکند که این طلبه چه کسی است، از کجا آمده و چه میخواهد بگوید. این دلنگرانی همواره برای فرمانده هست که چه کسی برای نیروهایش حرف میزند. این نگرانی را دیگر برای من نداشتند. این آشنایی متقابل برای من خیلی خوب بود. پس از 10، 12 روز به دوکوهه برگشتیم. در دوکوهه حدود 5 الی 7 روز بودیم که قطارهای نیروبر از تهران آمدند و نیروهای زیادی وارد لشکر حضرت رسول شدند. کادر آموزش دیده درصدد ساماندهی اینها برآمد تا خودشان را برای عملیات آماده کنند. فاصله ساماندهی تا حرکت به قلاجه خیلی طول نکشید و حداکثر دوماهه جمعآوری شد و حرکت کردند.

گویا شما با شهید همت مباحثی داشتید که آنها را مکتوب کرده بودید؟

من همت را یک معلم بسیار تشکیلاتی و فرماندهای منضبط دیدم. به همین دلیل با ایشان بحثی را شروع کردم که بعدها ماحصل مباحث را مکتوب کردم و بعد از مکتوب شدن همت با خبر شد و بعد از باخبر شدن بین عملیات والفجر 4 و خیبر نامهای به من نوشت که جزوه مکتوب را برای من بفرست. در نامه نوشته بود جزوه فرمانده کیست و چیست را برایم بفرستید. در جزوه سه بحث مهم فرماندهی، مدیریت و رهبریت را داشتم. این مربوط به بحثی بود که قبل از والفجر4 با همت انجام داده بودم و بعد از والفجر4 مکتوب کردم و همت برای خیبر آن را از من خواست. این بحث باعث شد خیلی بینمان اخوت و برادری تقویت شود.

چطور شد که این مباحث را با شهید همت شروع کردید؟ چند جلسه با هم داشتید و محور مباحثتان چه بود؟

من با همت حدود 12 جلسه صحبت داشتم. محور بحثها را از روایات و تاریخ جنگهای دینی درآورده بودم و به ایشان عرض کردم. چون مدتی با کادر بودم یکسری قوت و ضعفها را دیدم. به این فکر کردم که به این کادر باید بگوییم فرمانده کیست و چیست. اینها را به همت انتقال دادم همت به نظرم به بحث خیلی علاقهمند شد که در کادرش مطرح شود. چون زمان آموزش کادر برای عملیات والفجر4 تمام شده بود، ایشان تصمیم داشت این مباحث را برای خیبر طراحی کند که گفت جزوه را به من بده.

فضای گفتوگو را کمی تغییر دهیم. به عنوان یک نیروی عقیدتی نوع حضورتان در گردانها به چه نحو بود؟

من تلاش میکردم وارد گردانها نشوم ولی شب عملیات معمولاً با همت مشورت میکردم و به یک گردان میرفتم. به همت میگفتم مهمترین گردانی را که مد نظر دارد معرفی کند و به آنجا بروم تا بچههای کادر و بسیج بدانند روحانیت در کنارشان هست و با آنها صحبت میکند. این شروع ارتباط قوی ما با کادر و بسیجیها بود. اولین گردانی که شهید همت مشخص کرد و گفت با مختصاتی که بنده گفتم جور درمیآید، مقداد بود و من در پنجوین با مقداد بودم.

شهید همت برای کادرسازی چه ملاکهایی داشت؟

در قلاجه که با شهید ولوجردی در عقیدتی ماندم شهید همت گردانها را گزینش کرده بود. من فکر میکنم آنهایی که قویتر بودند برای همت مقبولتر بودند. دادن نیرو به اشخاصی چون حاج محمد امینی و حاجیپور نشاندهنده چنین طرز تفکری در شهید همت بود. من احساس میکنم همت چنین ذهنیتی داشت. فرمانده تیپ عمار حاجیپور بود. گردانهای ما به لحاظ نظامی و علمی و شور و شعف سه تیپ شده بودند. هر کدام یک خصوصیت خاص داشتند. با شناختی که روی نیروها داشت، گردان مقداد را برای مواقع بحرانی کنار گذاشته بود و به من گفت به گردان مقداد برو. در آنجا من و همت در صحبتهایی که با هم داشتیم به این توافق رسیدیم که به طور منظم و بدون تبعیض در تعدادی از گردانها بچرخم.

کمی هم از زمان حضورتان در قلاجه بگویید؟

آن زمان رفتن به قلاجه به لحاظ سیاسی خیلی مهم بود. به هرحال دشمن در کردستان سنگین کار میکرد و مانور حضور لشکر حضرت رسول در غرب کشور برای فرماندهان سپاه خیلی مهم بود و لشکر با هیمنه خاصی از دوکوهه به سمت قلاجه حرکت کرد تا قدرتش را به ضدانقلاب و دشمن نشان دهد. این حرکت باشکوه فکر هر کسی که بود بسیار ستودنی بود. هم لشکر را حجیم و هم عریض و طویلش کردند که در نتیجهاش به چشم همگان بزرگ جلوه کند. این حرکت خاطره خوبی برایمان بود. ممکن بود بعضیها بگویند پنهان حرکت کنید تا دشمن متوجه حرکت نشود، به نظرم این تأثیرش در تخریب روحیه دشمن بسیار زیاد بود. در قلاجه فرماندهان گردان توجیه شده بودند و جایگاهشان مشخص شده بود. وقتی وارد شدیم هر کسی منظم در جای خودش قرار گرفت.

به محض ورود همت جلسهای برای فرماندهان تیپ و گردان گذاشت. احساسم این بود که شهید همت میخواست ما هم بیاییم و حرفهایمان را در جلسات بزنیم. این جلسات پس از والفجر4 در دوکوهه ادامه یافت. کادر لشکر در سالن بزرگی جمع میشد و با بچهها صحبت میکردیم. از آنجا آشنایی جدی من با بچههای لشکر آغاز شد و در والفجر4 اوج آشنایی صورت گرفت. عمده دلیل نزدیکیمان هم این بود که رزمندهها قبول داشتند که بنده به عنوان یک نیروی روحانی زبان آنها را میفهمم.

خاطره نابی از مراجعه رزمندگان دارید که برایمان بگویید؟

یکی از خاطراتم از پسری به نام محمد است. یک روز از عقیدتی بیرون آمدم و آقا پسر 16 سالهای سمتم میآمد. خیلی مضطرب دیدمش و چهرهاش او را بههم ریخته نشان میداد. بچهها هم پاک بودند هم مسئله دینی از لحاظ علمی بلد نبودند. نزدیک من رسید رفت زیر عبایم و شروع به گریه کرد. من دستم را روی شانههایش گذاشتم. فکر کردم دلش برای کسی تنگ شده یا کسی اذیتش کرده. وقتی هقهقش آرام شد، به او گفتم حرفی نزن و بیا برویم. رفتیم کناری و روی جدولی نشستیم. داستانی از دیشب و صبحش گفت. گفت امروز بعد از نماز صبح من فکر گناه کردم. بعد از اینکه فکر را رد کردم، بههم ریختم. اگر شهید شوم، روز قیامت جواب فکر گناه را چی بدهم. کسی ممکن است بد باشد و کار بد نکند و کسی هم کار بد کند و بد نباشد. این بچه اصلاً بد نبود. خودش را به خاطر این فکر قبیح قلمداد کرده بود. من در تمام عمرم یکی از درسهای مهمی که گرفتم، از این بچه بود. حال و هوا و التهابی که او داشت و دنبال مطلوبی که میگشت، مرا بههم ریخت.

آقای دیگری نوشته بود هر موقع دلم تنگ میشود صلوات میفرستم و در هر صلواتی بوی ملائک را حس میکنم. من چهره او را ندیدم و فقط نامهاش را خواندم. پیگیرش که شدم، فهمیدم در گردان عمار است. نامه را زیر سجاده گذاشته و رفته بود. من هم سجاده را خودم جمع میکردم. او هم این را میدانست. نماز را که خواندم نامه را دیدم. به هر جایی در گردان عمار رفتم تا او را ببینم ولی هر دفعه به من میگفتند که او همین الان اینجا بود. دیگر او را ندیدم که بعد از والفجر4 به من گفتند شهید شده است.

 

منبع: روزنامه جوان

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربیننده ها